عباس محمدپور
عباس محمدپور
عباس محمدپور
تا روشن گشت که نعمتهای این جهانی چون روشنایی برق بیدوام و ثبات است. و با این همه مانند آب شور که هر چند بیش خورده شود تشنگی غالبتر گردد، و چون خمره پر شهد مسموم است که چشیدن آن کام را خوش آید لکن عاقبت به هلاک کشد، و چون خواب نیکوی دیده آید بیشک در اثنای آن دل بگشاید اما پس از بیداری حاصل جز تحسر و تأسف نباشد؛ و آدمی را در کسب آن چون کرم پیلهدان که هر چند بیش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود.
خاطره ای از آن سال : همیشه دیکته ها را بیست می گرفتم.آنروز که معلم دیکته مرا تصحیح کرد و دفترم را به من داد همانطور که داشتم روی نیمکت می نشستم برگه نوزده دیکته را از دفترم پاره می کردم.تا نشستم سر و صدای بچه های دور و برم بلند شد که دیکته اش را پاره کرد.آقای باقرنیا مرا صدا زد و بلند شدم به طرف میز معلم رفتم.وقتی دفترم را دید , دفتر خودش را نشانم داد و جلو اسم من بیست گذاشت.تشدید کلمه بنا هنوز در خاطرم است که نگذاشته بودم.لبخندی هدیه آن بزرگ مرد بود به من و لبخند شادمانی من به او. و درسی که بعد از بیست و پنج سال تدریس انگلیسی هنوز در روان شاگرد او جاریست.یاد آن معلم مهربان و خاطره آن روزهای یادگیری همیشه پاینده باد.
الهی!
من در کلبه ي حقيرانه خويش چيزي دارم که تو در عرش کبرياي خود آن را نداري, من چون تويي دارم و تو چون خودي نداري.
He did not complete his Hajj in order to teach the Hajj makers
those who pray and have faith in Ibrahim's tradition, that if there is
no Imamat and there is not true leadership, if there is nogoal, if
"Hussein" is not there and "Yazid" is there, making Tawaf
(Circumambulating) around the house of Allah is equal to making
Tawaf around the idol-house. The people who continued their Tawaf
while he went to Karbala were no better than those who were
circumambulating around the green palace of Muawiyah.
خوشبختی, توانایی هر کس به دوست داشتن دیگران است.
خدا برای شما چهار هدیه دارد:کلیدی برای هر مشکلی؛نوری در هر سایه ای؛طرحی برای آینده؛نشاطی برای هر اندوهی.ان مع العسر یسرا.

مردی درحال مرگ بود وقتیکه متوجه مرگش شد خدا رابا جعبه ای دردست دید
خدا:وقت رفتنه
مرد :به این زودی؟من نقشه های زیادی داشتم
خدا :متاسفم ولی وقت رفتنه
مرد :درجعبه ات چی دارید؟
خدا :متعلقات تورا
مرد :متعلقات من؟یعنی همه چیزهای من ؛لباسهام پولهایم و ـ ـ ـ
خدا :آنهادیگرمال تونیستندآنهامتعلق به زمین هستند
مرد :خاطراتم چی؟
خدا :آنهامتعلق به زمان هستند
مرد :خانواده ودوستانم؟
خدا :نه ،آنهاموقتی بودند
مرد :زن وبچه هایم؟
خدا :آنهامتعلق به قلبت بود
مرد :پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا :نه ؛آن متعلق به گردوغبارهستند
مرد :پس مطمئنا روحم است؟
خدا :اشتباه می کنی روح تومتعلق به من است
مرد بااشک درچشمهایش و باترس زیاد جعبه دردست خدا راگرفت و بازکرد ؛ دید خالی است!
مرد دل شکسته گفت :من هرگزچیزی نداشتم؟
خدا :درسته ،تومالک هیچ چیزنبودی!
مرد :پس من چی داشتم؟
خدا :لحظات زندگی مال توبود ؛ هرلحظه که زندگی کردی مال توبود .
زندگی فقط لحظه ها هستند قدر لحظه هارابدانیم و لحظه هارا دوست داشته باشیم
آنچه از سر گذشت حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!
تا که خواستیم یک دو روزی فکر کنیم
بر در خانه نوشتند : " در گذشت".
طعام های لذیذ
روزی شیخ به راهی می گذشت.کُناسان مبرز پاک می کردند و آن نجاست از خیک بیرون می آوردند . صوفیان چون آن جا رسیدند , خویشتن فراهم گرفتند و گریختند . شیخ ایشان را بخواند و گفت: این نجاست به زبان حال با ما سخنی می گوید.می گوید: ما آن طعام های خوش بوی با لذتیم که شما زر و سیم بر ما می افشاندید و جان ها از بهر ما نثار می کردید و هر سختی و مشقت که از آن حکایت نتوان کرد در راه بدست آوردن ما تحمل می کردید.به یک شب که با شما صحبت داشتیم به رنگ شما شدیم.از ما به چه سبب می گریزید؟ ما را از شما باید گریخت.چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع بر آمد و بگریستند و حالت ها رفت.
دنیا و قبرستان
ناصر خسرو به راهی می گذشت مست و لا یعقل نه چون می خوارگان
دید قبرستان و مُبرز روبرو بانگ بر زد گفت ای نظارگان
نعمت دنیا و نعمت خواره بین اینش نعمت, اینش نعمت خوارگان
ناصرخسرو از راهی می گذشت.مستراح و قبرستان را با هم دید.گفت : این است دنیا و این است دنیا خواری.
در سبب زوال آل ساسان
بزرگمهر را پرسیدندکه سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان ویران گشت و تو تدبیرگر او بودی,و امروز به رای و تدبیر و خرد و دانش تو در جهان نظیری نیست.گفت,سبب دو چیز بود:یکی آنکه آل ساسان کارهای بزرگ به کارداران خرد و نادان گما شته بودند,و دیگر اهل دانش و خردمندان را خریداری نکردند.
((قابوسنامه,فصل 43 ,عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر))
خاکستر
روزی در کویی از نیشابور زنی خاکستر از بام فرو ریخت و جامه شیخ را آلوده کرد.مریدان وی برآشفتند و خواستن صاحبخانه را بازخواست کنند.شیخ گفت: آرام گیرید !کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند , بسیار شکر واجب آید.
همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم ؟
پر کاه
وقتی در مسجد کاهی بر ریش او افتاده بود , درویشی دست دراز کرد و آن کاه بر گرفت و در مسجد بینداخت.شیخ رو به وی کرد و گفت : تو این کاه را بر محاسن ما روا نداشتی؛چون روا داشتی که در خانه خدای بینداختی ؟
بهای آدمی
ابوسعیدابوالخیرمیهنی(اهل تصوف و صوفی). شیخ را گفتند که فلان کس بر روی آب می رود, گفت: سهل است, صعوه ای نیز بر روی آب برود.گفتند که فلان کس در هوا می پرد,گفت : زعنی و مگسی نیز در هوا بپرد.گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری برود, شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود.این چیز ها را بس قیمت نیست, مرد آن بود که در میان خلق نشیند و خیزد و بخسبد و با خلق دادو ستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد.
رنگ عشق
ما همیشه درباره عشق به خداوند سخنان بسیاری می شنویم اما عیسی(ع)درباره عشق به انسان به ما می گوید.ما به دنبال صلح و آرامش در آسمان ها هستیم ؛ مسیح صلح را در زمین جستجو می کند.
عشق از نه جزء تشکیل شده است :
صبر و متانت , مهر و محبت , سخاوتمندی , تواضع , ظرافت , تسلیم , تحمل پذیری , معصومیت , صداقت و خلوص.
نیچه:زندگی ارزش آن را ندارد تا درباره هر چیزی جر و بحث کرد.هر از گاهی اشتباه کردن جزيی از شرایط انسانی می باشد.درختی که پربار است شاخه هایش خم شده وبه زمین رسیده اند.هر کس متواضع تر باشد عالم وخردمند حقیقی است.هنگامی که درختی میوه ندارد,شاخه هایش مغرور و متکبر هستند.
ابلهان,نادانها همیشه خود را برتر از همنوعانشان می دانند.
با همنوع خود آن کاری رانکنید که دوست ندارید تا با شما بکنند.
در مسیر زندگی:خیابان های بسیاری را بپیما , به خانه بازگرد وبه همه چیز به گونه ای بنگرکه گویی اولین باراست.پیام ایمان یک انسان در روش سپری کردن زندگانیش نهفته است نه در کلماتی که بر زبان می آورد.
خداوند نسبت به بندگان خشمگین نمی باشد وما خواهان عفو و بخشش او هستیم,پس همان عمل را در مورد دشمنان انجام دهیم.
((کسی که عفو کند ,قلب خودش را شستشو ومعطر خواهد کرد))
در محیطی مملو از شک و ظن , افراد در هم فرو رفته و منقبض می شوند.
درکنارکسی که به ما اعتقاد دارد , شهامت و صمیمیت خواهیم یافت.
مکتوب اثر پائولوکوئیلو
ضربات چکش نبوده که سنگ ها را شکل کامل و بی نقصی بخشیده است بلکه نوازشهای آب با نرمی ولطافت ورقص وآوازش بوده است.جایی که سختی و خشونت فقط باعث نابودی می گردد نرمی و ملایمت موفق به حالت بخشیدن و پیکر تراشی می شوند.
بودا در یک روز صبح با شاگردانش گردآمده بودکه مردی نزدیک شد وگفت:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:وجود دارد.بعد از وقت ناهار هم مرد دیگری نزدیک شده و پرسید:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:نه,وجود ندارد.در پایان روز هم مرد سومی نزد وی آمده و همان سوال را تکرار کرد:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:خود شما باید در این باره تصمیم بگیرید.یکی از مریدان گفت:استاد!عجب شیوه بی معنایی!چگونه است که به یک سوال سه پاسخ متفاوت دادید؟بودا پاسخ داد:برای آنکه افراد مختلف اند و هر کدام به شیوه خود به خدا نزدیک می شود:اولی از روی اطمینان,برای یقین بیشتر,دومی از روی انکار و سومی باشک و شبه.
آسیاب
یک روز شیخ(ابوسعیدابوالخیر)با جمعی صوفیان به در آسیابی رسیدند.اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد.پس گفت:می دانید که این آسیاب چه می گوید؟می گوید:که تصوف این است که من دارم : درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گِرد خود طواف می کنم , سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور می کنم.
بنده آنی که در بند آنی. زندانِ مَرد , بودِ مَرد است.
بنده به یک قدم به خدای رسد.
در اسرارالتوحید نوشته محمد ابن منور
افسوس هر چه سعی کردم مردم بفهمند،فقط خندیدند...
این یكی از تضادهای زندگی ما است كه آدم همیشه كار اشتباه را در بهترین زمان ممكن انجام می دهد.
حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است.
در دنیا جای كافی برای همه هست. پس به جای اینكه جای كسی را بگیری، سعی كن جای خودت را پیدا كنی.
من دریافته ام كه ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند كه اراده كنیم چنین ایده هایی را داشته باشیم.
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه كردن به تو نشون می ده، تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
فیلمسازان باید به این نیز بیندیشند كه فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد.
از دشمن خود یكبار بترس و از دوست خود هزار بار.
انسان اگر فقیر و گرسنه باشد، بهتر از آن است كه پست و بی عاطفه باشد.
اگر شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگر غمگین بودی آروم گریه كن تا شادی ناامید نشه.
درخشانترین تاجی كه مردم بر سر می نهند، در آتش كوره ها ساخته شده است.
افسوس هر چه سعی کردم مردم بفهمند،فقط خندیدند...
شاید زندگی آن جشنی نباشد كه آرزویش را داشتی، اما حال كه به آن دعوت شده ای، تا می توانی زیبا برقص.
چارلی چاپلین
در دنیایی که به بیابانی برهوت تبدیل شده ، ما تشنه یافتن رفقا بودیم : طعم لذت بخش تقسیم کردن نان مان با دوستان باعث شده ارزش هایی برای جنگ قائل شویم و آنها را بپذیریم.اما برای یافتن گرمای شانه های چسبیده به هم برای شتافتن به سوی هدفی مشترک, نیازی به جنگ نداریم.جنگ فریب مان می دهد.تنفر هم چیزی به شوق شتافتن به سوی هدف نمی افزاید.چرا باید از یکدیگر متنفر باشیم؟ ما همگی همبسته ایم و سوار بر یک سیاره ایم و خدمه یک کشتی.اگر رقابت تمدن ها برای بوجود آوردن دستآوردهایی جدید کار درستی باشد ، در عوض همدیگر را دریدن کاری ددمنشانه است.
جنگ ها از زمانی که هواپیما و گاز سمی در آنها به کار می رود جز کشتاری بی رحمانه و خونبار چیز دیگری نیست.هر طرف جنگ پشت دیواری بتونی پناه می گیرد، هر طرف اگر کار بهتری از دستش ساخته نباشد هر شب هواپیماهایش را می فرستد تا طرف مقابل را از درون منهدم کنند، پل ها و مراکز حیاتی را نابود و تولید و مبادله کالاهایش را فلج سازند.پیروزی از آن کسی است که آخر از همه بگندد.اما در این میان هر دو طرف درگیری با هم می گندند.
از کتاب زمین آدم ها اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
اگر به این می اندیشی که
دیگران چگونه به تو می اندیشند
یا از دیگران می ترسی یا به خودت باور نداری !
محمود دولت آبادی
انسانهایی که گل ها را دوست دارند , خودشان از گل ها دوست داشتنی ترند.
دنیا و ...
ای عزیز برآی به قصد زیارت از خانه ها و نظر کن به دیده عبرت به گورستان ها تا ببینی چندین مقابر و مزار که خفته در آن نازنینان گلعذار.سعی کردند و کوشیدندو در آتش حرص و هوس جوشیدند ، جواهر در میان بستند و سبوها پر زر و سیم کردند ، سودها گِرد آوردند و حیله ها نمودند و نقدها ربودند ، عاقبت مردند و حسرت ها به گور بردند ، انبارها انباشتند و غم دنیا بر دل بگذاشتند ، ناگاه جمله را به در مرگ کشانیدند و شربت اجل چشاندند چون حال فریفتگان دنیا چنین است که شنیدی و عاقبت کار و بار ایشان این است که دیدی.
به جای تاج گُل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری , شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.
شکسپیر
دنيا اين قدر بزرگه كه هر كسي واسه خودش يه جايي داره پس سعي كنيد به جاي اينكه جاي كسي رو بگيريدجاي خودتون رو پيدا كنيد . چارلي چاپلين
آنتوان پاپلویچ چخوف
بر من خرده می گیرید و اسمش را می گذارید " بی اعتنایی به خیر و شر و نداشتن ایده آل و ایده و غیره ".شما می خواهید در توصیف اسب دزدها حتما بگویم که اسب دزدی کار زشتی است ولی اینکه از قدیم معلوم بوده حتی بدون من.بگذارید درباره آنها هیات منصفه داوری کند چون کار من فقط نشان دادن آنها به صورتی است که هستند.البته ترویج هنر با موعظه مایه ی خوشنودی است ولی برای شخص من بسیار دشوار است و به دلیل شرایطی که تکنیک بر کار تحمیل می کند مطلقا غیر ممکن.
شمعی روشن می کنم و بر تخته سنگی کنار دریا قرارش می دهم و در کنار تخته سنگ می نشینم و به شمع خیره می شوم و گوش خود را به موسیقی امواج می سپارم.شمع و دریا , زیر آسمان پر ستاره , در ظلمت بی پایان شب و من دلسوخته ی بی قرار , با شمع می سوزم و به دنبال او اشک می ریزم و با امواج دریا به بی نهایت می روم و تا ستارگان دور دست صعود می کنم و در کهکشان ها محو می گردم.
چه احساس غریبی ! چه تجربه ی زیبایی ! چه نماز مقدسی و چه عشق بازی سوزانی ! چه شب قدری !
مرگ سراغم را می گیرد , آنقدر آرام و مطمئن به او می نگرم گویی خضر پیغمبرم.رگبار گلوله به سویم جاری می شود , آنقدر خونسرد و محکم می گذرم که گویی رویین تنم.مردان جنگ دیده در برابرم به خاک و خون می غلطند , آنقدر عادی تلقی می کنم که گویی قلبم از سنگ است.
کودکان تیرخورده از درد ضجه می کنند , مادران داغ دیده فریاد می کشند , زنان بیوه شیون می کنند , اما من گویی احساس ندارم و رحم و شفقت در من وجود ندارد , در عین حال نمی توانم مورچه ای را بیازارم.
در برابر ارزش یک برگ دلم می لرزد.در مقابل اشک یتیمی آب می شوم.چشمک یک ستاره قلبم را به خود جذب می کند.نسیم سحری روحم را به آسمان ها می برد.
این لطافت با آن خشونت چگونه جمع گشته ؟ خودم در تعجبم.
خدایا ما انسانیم و بر تو و پیام پیامبران تو ایمان داریم ؛ آزادی , آگاهی , عدالت و عزت را از تو می خواهیم.بر ما ببخش که سخت محتاجیم.
گفت و گو
آقای کوینر به مردی گفت : ما دیگر نمی توانیم با هم حرف بزنیم.
مرد هراسان پرسید : چرا ؟
آقای کوینر شکوه کنان گفت : من در حضور شما چیز عاقلانه ای ارایه نمی کنم.
مرد برای تسلای خاطرش گفت : اما این موضوع از نظر من چندان مهم نیست.
آقای کوینر با اوقات تلخی گفت : حرف شما را باور می کنم ولی« برای من که مهم است».
دو شهر
آقای کوینر شهر «ب» را به شهر «آ» ترجیح می داد.
می گفت : در شهر «آ» مردم دوستم می داشتند ولی در شهر «ب» با من دوستانه برخورد می کردند.در شهر «آ» مردم برای من به درد خور بودند اما در شهر «ب» به من احتیاج داشتند.در شهر «آ» مرا سر سفره ی خود می خواندند ولی در شهر «ب» به آشپزخانه هایشان دعوتم می کردند.
برتلوت برشت(داستان های فلسفی)
یافتن آب به عشق است نه به سعی اما پس از سعی.
در باغ بي برگي زادم و در ثروت فقر غني گشتم وازچشمه ايمان سيراب شدم ودر هواي دوست داشتن دم زدم ودر آرزوي آزادي سر برداشتم ودر بالاي غرور قامت كشيدم واز دانش طعامم دادند واز شعرشرابم نوشاندند واز مهر نوازشم كردند تا
حقيقت، دينم شد وراه رفتنم و
خير، حياتم شد وكار ماندنم و
زيبايي ،عشقم شد وبهانه زيستنم.
شريعتي