گوهر
گوهر
روزی در گذرگاهی کنار گودل آبی مردی را دید : فریاد می کرد که گوهر بیا ! زنی سر از سرای بیرون کرد , پیر و سیاه و آبله زده و و دندان ها بزرگ و به صفات ذمیمه موصوف ؛ شیخ و جمع را نظر بر آن زن افتاد.شیخ گفت: چنان دریا راگوهر به از این نباشد.
گوهر
روزی در گذرگاهی کنار گودل آبی مردی را دید : فریاد می کرد که گوهر بیا ! زنی سر از سرای بیرون کرد , پیر و سیاه و آبله زده و و دندان ها بزرگ و به صفات ذمیمه موصوف ؛ شیخ و جمع را نظر بر آن زن افتاد.شیخ گفت: چنان دریا راگوهر به از این نباشد.
طعام های لذیذ
روزی شیخ به راهی می گذشت.کُناسان مبرز پاک می کردند و آن نجاست از خیک بیرون می آوردند . صوفیان چون آن جا رسیدند , خویشتن فراهم گرفتند و گریختند . شیخ ایشان را بخواند و گفت: این نجاست به زبان حال با ما سخنی می گوید.می گوید: ما آن طعام های خوش بوی با لذتیم که شما زر و سیم بر ما می افشاندید و جان ها از بهر ما نثار می کردید و هر سختی و مشقت که از آن حکایت نتوان کرد در راه بدست آوردن ما تحمل می کردید.به یک شب که با شما صحبت داشتیم به رنگ شما شدیم.از ما به چه سبب می گریزید؟ ما را از شما باید گریخت.چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع بر آمد و بگریستند و حالت ها رفت.
صوفی گری
وقتی از عراق جامه( دلقی )برای شیخ آوردند, صوفیانه پوشید.گربه ای که پیوسته دور و بر او می گشت بر آن مرقع شاشید.شیخ گفت: ما برآن بودیم که خود را به جامه صوفیان بیرون آریم و ساعتی صوفی باشیم, این گربه بر صوفی ما شاشید.
شیطان و دلالان
شیطان راپرسیدندکدام طایفه رادوست داری؟گفت:دلالان را.گفتند:چرا؟گفت:ازبهرآنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم وایشان سوگنددروغ نیزبدان افزودند.
به نام آنکه عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه های یاس می افکند.
برای تو کافی است که راه و رسم زندگی پیامبر اسلام( ص )را اطاعت نمایی تا راهنمای خوبی برای تو در شناخت بدی ها و عیبهای دنیا و رسوایی ها و زشتی ها ی آن باشد, چه اینکه دنیا از هر سو بر پیامبر( ص ) باز داشته و برای غیر او گسترانده شد, از پستان دنیا شیر نخورد واز زیور های آن فاصله گرفت.
اگر می خواهی دومی را, موسی(ع)(کسی که با خدا سخن می گفت)و زندگی او را توصیف کنم ,آنجا که می گوید :(پروردگارا ! هر چه به من از نیکی عطا کنی نیازمندم.) به خدا سوگند! موسی جز قرض نانی که گرسنگی را برطرف سازد چیز دیگری نخواست زیرا موسی از سبزیجات زمین می خورد, تا آنجا که بر اثر لاغری و آب شدن گوشت بدن, سبزی گیاه از پشت پرده ی شکم او آشکار بود.
واگر می خواهی سومی را, حضرت داوود(ع)صاحب نی های نوازنده وخواننده بهشتیان را الگوی خویش سازی, که با هنر دستان خود از لیف خرما زنبیل می بافت و از همنشینان خود می پرسید : چه کسی از شما این زنبیل را می فروشد ؟ وبا بهای آن به خوردن نان جوی قناعت می کرد.
واگر می خواهی از عیسی بن مریم(ع) بگویم که سنگ را بالش خود قرار می داد , لباس پشمی خشن به تن می کرد و نان خشک می خورد, نان خورشت او گرسنگی و چراغش در شب, ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.میوه و گل او سبزیجاتی بودکه زمین برای چهارپایان می رویاند.زنی نداشت که او را فریفته خود سازد, فرزندی نداشت تا او را غمگین سازد, مالی نداشت تا او را سرگرم کند و آز و طمعی نداشت تا او را خوار و ذلیل نماید.مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار وی , دست هایش بود.
روایت از نهج البلاغه
زنبور و مور
شیخ(ابو سعید) گفت : وقتی زنبوری به موری رسید او را دید دانه ای گندم به خانه می برد.مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می گردانیدند.زنبورآن موررا گفت که این چه سختی و مشقت است که تو برای دانه ای بر خویشتن نهاده ای ؟ به یک دانه محقر چندین مذلت می کشی؟ بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم , بی این مشقت نصیب می گیرم.پس مور را به دکان قصابی برد.گوشت آویخته بود.زنبور در آمد از هوا و برگوشت نشست و سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر میان وی زد و او را به دو نیم کرد و بینداخت. زنبور بر زمین افتاد . آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و می کشید و می گفت : هر که آنجا نشیند که خواهد , چنانش کشند که نخواهد.
در جامع بعلبک کلمه ای چند به طریق و عظ می گفتم با جماعتی افسرده دل مرده و راه از صورت به معنی نبرده.دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر ایشان اثر نمی کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محله کوران ولیکن در معنی باز بود وسلسله سخن دراز, در بیان این آیت که((نحن اقرب الیه من حبل الورید)) سخن به جایی رسانیده بودم که گفتم:
دوست نزدیک تر از من به من است وین عجب بین که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست در کنارمن و من مهجورم
من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست,که رونده ای از کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر.نعره چنان زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس در جوش.گفتم: سبحان الله!دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.
فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخنگوی گوی
((گلستان, سعدی))
گلها به خداوند سلام می کنند و خداوند به گلها لبخند می زند.
پس در عزت و ناز دنیا بریکدیگر پیشی نگیرید و فریب زینت ها و نعمت ها را نخورید و مغرور نشوید و از رنج و سختی آن ننالید و نا شکیبا نباشید , زیرا عزت و افتخارات دنیا پایان می پذیرد, و زینت و نعمت هایش نابود می گردد و رنج و سختی آن تمام می شود و هر مدت و مهلتی در آن به پایان می رسد وهر موجود زنده ای به سوی مرگ می رود.آیا نشانه هایی از زندگی گذشتگان که بر جای مانده , شما را از دنیا پرستی باز نمی دارد ؟ و اگر خردمندید آیا در زندگانی پدرانتان آگاهی و عبرت آموزی نیست ؟ مگر نمی بینید که گذشتگان شما باز نمی گردند ؟ و فرزندان شما باقی نمی مانند ؟ مگر مردم دنیا را نمی نگریدکه درگذشت شب و روز, حالات گوناگونی دارند : یکی می میرد و بر او می گریند ؛دیگری باقیمانده وبه او تسلیت می گو یند.یکی دیگر بر بستر بیماری افتاده, دیگری به عیادت او می آید و دیگری در حال جان کندن است.دنیا طلبی در جست و جوی دنیاست که مرگ او را در می یابد و غفلت زده ای که مرگ او را فراموش نکرده است و آیندگان نیز راه گذشتگان را می پویند.
به هوش باشید ! مرگ را که نابود کننده لذت ها و شکننده شهوت ها و قطع کننده آرزوهاست, به هنگام تصمیم بر کارهای زشت, به یاد آورید و برای انجام واجبات و شکر در برابر نعمت ها و احسان بی شمار الهی , از خدا یاری خواهید.
از نهج البلاغه
رساله دلگشا (عبید زاکانی)
لولیی با پسر خود ماجرا می کرد که توهیچ کاری نمی کنی وعمردر بطالت بسر می بری.چند باتوگویم که معلق زدن بیاموز وسگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردارشوی.اگر از من نشنوی, به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تازنده باشی در مذلت و فلاکت وادبار بمانی ویک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.
دنیا و قبرستان
ناصر خسرو به راهی می گذشت مست و لا یعقل نه چون می خوارگان
دید قبرستان و مُبرز روبرو بانگ بر زد گفت ای نظارگان
نعمت دنیا و نعمت خواره بین اینش نعمت, اینش نعمت خوارگان
ناصرخسرو از راهی می گذشت.مستراح و قبرستان را با هم دید.گفت : این است دنیا و این است دنیا خواری.
دعوی پیغامبری
شخصی از مولانا عضدالدین پرسیدکه چون است که درزمان خلفا,مردم دعوی خدایی وپیغمبری بسیارمی کردند واکنون نمی کنند ؟گفت:مردم این روزگار را چندان ظلم وگرسنگی افتاده است که نه ازخدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.
سرباز" لاسیوتا"
جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود.آن روز در سیوتا,بندری کوچک در جنوب فرانسه, برای به آب انداختن یک کشتی جنگی جشنی بزرگ برپاکرده بودند.در یکی از میدان هادورادور تندیس برنزی یک سرباز,جمعیتی انبوه گرد آمده بودند.نزدیک که شدیم,دیدیم تندیس,مردی زنده است که پالتوی خاکی رنگ,کلاه فولادی بر سر,نیزه به دست,در تف آفتاب سوزان تابستان,بر سکویی سنگی ایستاده.دست ها وصورت اش را به رنگ برنز در آورده.هیچ یک از عضلات اش کم ترین تکانی نمی خورد و حتی پلک هم نمی زند.پایین پای اش روی مقوایی که به سکو تکیه داشت,این عبارت نوشته بود:
مرد مجسمه ای
این جانب شارل لویی فرانشار,سرباز فلان هنگ ارتش فرانسه در حین برگزاری مراسم تدفینی در ناحیه وردن,ناگهان نیروی فوق العاده ای رادر خود دیدم,من توانستم بی حرکت بایستم و مدت مدیدی عین یک مجسمه بر جا بمانم.این نیروی خاص من مورد بررسی اساتید قرار گرفت و آن را بیماری نادری تشخیص داده اند.لطفا از بذل اندکی پول خرد به سرپرست بیکار خانواده ای عیال وار دریغ نفرمایید.
در ظرف کنار مقواسکه ای انداختیم,سر تکان دادیم و راه خود را در پیش گرفتیم.با خود فکر کردیم ...
دنباله در ادامه مطلب
در سبب زوال آل ساسان
بزرگمهر را پرسیدندکه سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان ویران گشت و تو تدبیرگر او بودی,و امروز به رای و تدبیر و خرد و دانش تو در جهان نظیری نیست.گفت,سبب دو چیز بود:یکی آنکه آل ساسان کارهای بزرگ به کارداران خرد و نادان گما شته بودند,و دیگر اهل دانش و خردمندان را خریداری نکردند.
((قابوسنامه,فصل 43 ,عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر))
دام صیاد
صوفی ای راگفتند:جبه ات را بفروش.جواب داد:اگر صیاد دام خود را بفروشد با چه چییز صید تواند کرد؟
خاکستر
روزی در کویی از نیشابور زنی خاکستر از بام فرو ریخت و جامه شیخ را آلوده کرد.مریدان وی برآشفتند و خواستن صاحبخانه را بازخواست کنند.شیخ گفت: آرام گیرید !کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند , بسیار شکر واجب آید.
همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم ؟
Every thing is not gold
هر آن چه می درخشد طلا نیست.
شکوه دنیا همچون حبابی بر روی آب است,
که هر زمان برپهنای خود می افزاید و در منتهای بزرگی؛ هیچ می شود.
شکسپیر(Shakespear)
حکایت سیاح
زنی بر سبیل ظرافت سیاحی را گفت که این همه گِرد عالم گشتی و به هر مرز و بوم گشتی چه فایده حاصل کردی و چه تجربه به دست آوردی ؟گفت : آن جزم کردم که هرگز با زنان اُنس نگیرم تا بمیرم.به سبب آن که در ولایت ختا روزی به کارخانه نقاشی درآمدم و بر دیوار خانه او سه صورت کشیده دیدم که به غایت خوب و استادانه بود که هرگز به آن خوبی نقشی ندیده بودم.اول صورت مردی بود که سر در پیش افکنده بود و به فکر دور و دراز فرو رفته بود.دوم صورت مردی که به یک دست ریش خود می کند و به باد می داد و به دست دیگر سنگی داشت که بر سینه می زد.سوم صورت مردی بود که رقص می کرد و به نشاط اظهار خوشی می نمود از روی انبساط.و به زیر هر صورت سطری به قلم نوشته بودند.به زیرصورت اول که به فکرفرورفته بود,نوشته بودندکه این صورت مردی است که درفکرافتاده که آیازن خواهم یانخواهم!به زیرصورت دوم که ریش می کند وسنگ بر سینه می زد,نوشته بودند که این مردی است که زن خواسته وپشیمان شده.به زیرصورت سوم که رقص و نشاط می کرد نوشته بودند:این مردی است که زن طلاق داده واز بلای اوخلاص شده.
پر کاه
وقتی در مسجد کاهی بر ریش او افتاده بود , درویشی دست دراز کرد و آن کاه بر گرفت و در مسجد بینداخت.شیخ رو به وی کرد و گفت : تو این کاه را بر محاسن ما روا نداشتی؛چون روا داشتی که در خانه خدای بینداختی ؟
بهای آدمی
ابوسعیدابوالخیرمیهنی(اهل تصوف و صوفی). شیخ را گفتند که فلان کس بر روی آب می رود, گفت: سهل است, صعوه ای نیز بر روی آب برود.گفتند که فلان کس در هوا می پرد,گفت : زعنی و مگسی نیز در هوا بپرد.گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری برود, شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود.این چیز ها را بس قیمت نیست, مرد آن بود که در میان خلق نشیند و خیزد و بخسبد و با خلق دادو ستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد.
ارنست میلر همینگوی
... من بسیار آرام شروع کردم و آقای تور گنیف را از میدان بِدرکردم.سپس سخت به تمرین پردا ختم و آقای موپاسان را نقش زمین کردم .با آقای استاندال دو بار مساوی کردم و تصور می کنم بار دوم امتیاز هم کسب کردم.اما چیزی را که می دانم آن است که هیچ کس نمی تواند مرا وا دارد تا با تو لستو ی به رینگ مشت زنی بروم مگر این که دیوانه شده باشم تا با تلاش های خود بر او برتری پیدا کرده باشم.
وقتی دارم رمان یا داستان کوتاهی می نویسم هرروز صبح با طلوع آفتاب کار را شروع می کنم.کسی مزاحم من نیست.هوا سرد یا خنک است وکار راکه شروع می کنم گرم می شوم,آن وقت آنچه را نوشته ام باز خوانی می کنم و درجایی که درمی یابم بعد چه می شود کار را متوقف می کنم.سپس وقتی می نویسم که احساس میکنم عصاره ای از نوشتن در وجودم باقی است ومی دانم بعد چه می شود آن وقت کار را متوقف می کنم و زندگی روزمره را از سر می گیرم تا روز بعد که باز کار را شروع می کنم. به این ترتیب,مثلا از شش صبح کار را شروع می کنم و تا ظهر ادامه می دهم و وقتی دست از نوشتن می کشم خالی هستم, البته نه کاملا خالی چون از همان لحظه دارم پُر می شوم,درست مثل وقتی که با کسی که دوستش داری عشق بازی کرده ای.
رنگ عشق
ما همیشه درباره عشق به خداوند سخنان بسیاری می شنویم اما عیسی(ع)درباره عشق به انسان به ما می گوید.ما به دنبال صلح و آرامش در آسمان ها هستیم ؛ مسیح صلح را در زمین جستجو می کند.
عشق از نه جزء تشکیل شده است :
صبر و متانت , مهر و محبت , سخاوتمندی , تواضع , ظرافت , تسلیم , تحمل پذیری , معصومیت , صداقت و خلوص.
نیچه:زندگی ارزش آن را ندارد تا درباره هر چیزی جر و بحث کرد.هر از گاهی اشتباه کردن جزيی از شرایط انسانی می باشد.درختی که پربار است شاخه هایش خم شده وبه زمین رسیده اند.هر کس متواضع تر باشد عالم وخردمند حقیقی است.هنگامی که درختی میوه ندارد,شاخه هایش مغرور و متکبر هستند.
ابلهان,نادانها همیشه خود را برتر از همنوعانشان می دانند.
با همنوع خود آن کاری رانکنید که دوست ندارید تا با شما بکنند.
در مسیر زندگی:خیابان های بسیاری را بپیما , به خانه بازگرد وبه همه چیز به گونه ای بنگرکه گویی اولین باراست.پیام ایمان یک انسان در روش سپری کردن زندگانیش نهفته است نه در کلماتی که بر زبان می آورد.
خداوند نسبت به بندگان خشمگین نمی باشد وما خواهان عفو و بخشش او هستیم,پس همان عمل را در مورد دشمنان انجام دهیم.
((کسی که عفو کند ,قلب خودش را شستشو ومعطر خواهد کرد))
در محیطی مملو از شک و ظن , افراد در هم فرو رفته و منقبض می شوند.
درکنارکسی که به ما اعتقاد دارد , شهامت و صمیمیت خواهیم یافت.
مکتوب اثر پائولوکوئیلو
ضربات چکش نبوده که سنگ ها را شکل کامل و بی نقصی بخشیده است بلکه نوازشهای آب با نرمی ولطافت ورقص وآوازش بوده است.جایی که سختی و خشونت فقط باعث نابودی می گردد نرمی و ملایمت موفق به حالت بخشیدن و پیکر تراشی می شوند.
بودا در یک روز صبح با شاگردانش گردآمده بودکه مردی نزدیک شد وگفت:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:وجود دارد.بعد از وقت ناهار هم مرد دیگری نزدیک شده و پرسید:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:نه,وجود ندارد.در پایان روز هم مرد سومی نزد وی آمده و همان سوال را تکرار کرد:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:خود شما باید در این باره تصمیم بگیرید.یکی از مریدان گفت:استاد!عجب شیوه بی معنایی!چگونه است که به یک سوال سه پاسخ متفاوت دادید؟بودا پاسخ داد:برای آنکه افراد مختلف اند و هر کدام به شیوه خود به خدا نزدیک می شود:اولی از روی اطمینان,برای یقین بیشتر,دومی از روی انکار و سومی باشک و شبه.
آسیاب
یک روز شیخ(ابوسعیدابوالخیر)با جمعی صوفیان به در آسیابی رسیدند.اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد.پس گفت:می دانید که این آسیاب چه می گوید؟می گوید:که تصوف این است که من دارم : درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گِرد خود طواف می کنم , سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور می کنم.
بنده آنی که در بند آنی. زندانِ مَرد , بودِ مَرد است.
بنده به یک قدم به خدای رسد.
در اسرارالتوحید نوشته محمد ابن منور
به نام خدا
هر روز می توانید مطلب کوتاه جدیدی را مطالعه کنید.
از امروز ,
هر دم از این باغ بری می رسد.
(عزیزان, نظرات شما, محترم و حقیر را به تدوام نوشتن وامی دارد, پس لطف بفرمایید.سپاسگزارم)