اعتماد به نفس
اگر به این می اندیشی که
دیگران چگونه به تو می اندیشند
یا از دیگران می ترسی یا به خودت باور نداری !
محمود دولت آبادی
اگر به این می اندیشی که
دیگران چگونه به تو می اندیشند
یا از دیگران می ترسی یا به خودت باور نداری !
محمود دولت آبادی
ماکسیم گئورکی :
مردم کارکردن را آموخته اند اما زندگی کردن را نه ؛ در نتیجه روز استراحت روز بسیار سختی برای آنهاست.
مردم هنوز طفل هستند هر چند گهگاهی از تبه کاری و فساد فکری خود ما را دچار حیرت می کنند ، ولی همیشه به محبت و کوشش دایم و پیگیر برای غذای سالم و تازه روحی محتاجند.آیا می توانی مردم را دوست بداری ؟ !
با آدم ها نمی توان با بی مهری رفتار کرد همچنان که با زنبوران عسل نیز نمی توان با بی احتیاطی رفتار نمود.غریزه و طبیعت زنبور عسل اینچنین است ؛ اگر در برابر زنبوران عسل احتیاط به خرج ندهی باعث آزار آنها و آسیب خود می گردی ، آدم ها نیز همینطور.الفت و محبت متقابل بین مردم اساس زندگی بشر است.همانطور که خوردن غذا زمانی بی ضرر و مفید است که میل به خوردن داشته باشی ، همانطور هم فقط زمانی می توان با مردم روابطی سودمند داشته باشی که آنها را دوست بداری.
تولستوی
بر بلندای قله اندیشه ام هیچ بلندپروازی را یارای پرواز نیست.
بگذارید و بگذرید ، ببینید و دل نبندید ، چشم بیندازید و دل نبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
امام علی (ع)
آدم ها مثل رودخانه اند.اگر چه همه یک شکل و یک جورند ولی رودخانه را که دیده اید , همچنان که پیش می رود , گاهی آهسته حرکت می کند , گاهی تند , گاهی به کوهسار می رسد باریک می شود , گاهی به دشت می رسد پهن می شود , وسعت پیدا می کند.در جایی آبش سرد است و چند فرسنگ آن طرف تر آبش گرم می شود.یک زمان آرام است و یک زمان طغیان می کند.هر انسانی در خود عناصر خوب و بد دارد.گاهی روی خوبش را نشان می دهد و گاهی روی بدش را.گاهی عناصر خوبش را به کار می گیرد و گاهی عناصر بدش را به کار می اندازد.بعضی یکباره تغییر حال پیدا می کنند.
از کتاب رستاخیز سومین رمان لئوتولستوی ( بعد از آناکارنینا و جنگ و صلح ) که در هفتاد سالگی نوشت.
انسانهایی که گل ها را دوست دارند , خودشان از گل ها دوست داشتنی ترند.
عطرخدا
خدا خود را از کسی که جز فهمیدن نمی فهمد پنهان می دارد و به همان اندازه خود را در برابر کسی که جز دوست داشتن نفهمد آشکار می کند.چگونه ؟ به آن آسانی که بوی گل را استشمام می کنیم می توانیم حضور خداوند را احساس کنیم و احساس کنیم که همه جا پُر از اوست.
الکسیس کارل : دوست داشتن را هر کس بفهمد ، خدا را به آسانیِ استشمامِ بوی گُل می فهمد اما کسی که فقط فهمیدن عقلی را می فهمد ، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی.
بر روی آخرین نیمکت یک کلیسای خلوت ، یک روستایی پیر نشسته بود.به وی گفتند : شما منتظر چه هستید ؟ گفت : من او را می نگرم و او مرا می نگرد.
روح نیمش عقل است و نیم دیگرش احساس
آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد.و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید. ... و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه های یاس ریخت ...
دنیا و ...
ای عزیز برآی به قصد زیارت از خانه ها و نظر کن به دیده عبرت به گورستان ها تا ببینی چندین مقابر و مزار که خفته در آن نازنینان گلعذار.سعی کردند و کوشیدندو در آتش حرص و هوس جوشیدند ، جواهر در میان بستند و سبوها پر زر و سیم کردند ، سودها گِرد آوردند و حیله ها نمودند و نقدها ربودند ، عاقبت مردند و حسرت ها به گور بردند ، انبارها انباشتند و غم دنیا بر دل بگذاشتند ، ناگاه جمله را به در مرگ کشانیدند و شربت اجل چشاندند چون حال فریفتگان دنیا چنین است که شنیدی و عاقبت کار و بار ایشان این است که دیدی.
من از هر چه انسان تاکنون بر روی خاک بنا کرده است ، پنج چیز را دوست می دارم.محراب را و مناره را و پنجره را و شمع را و آینه را.محراب را که تنها گوشه تمیزی است بر روی این خاکستانی که جایش را به آدمیزاد آلوده اند ، تنها جایی که روزمرگی ها و پلیدی های زندگی کردن در آن راه ندارد.آنجا که بازار نیست که در آن سوی آن هر جا که هست بازار است و هر که هست بازارگان بازاری.
و مناره تنها قامتی که قامت فریاد است و تنها هستی که هستی اش را همه در ندایش ریخته و آن را بی هیچ چشمداشت نثار مخاطب خویش می کند.
مذهب تلاش انسانی است به «هست» آلوده تا خود را پاک سازد و از خاک به خدا باز گردد.فطرت انسانی خود را در دنیا غریب می یابد.بازی است که در قفسی اسیر مانده و بی تابانه خود را به در و دیوار می کوبد و برای پرواز بی قراری می کند.می کوشد تا وجود خویش را که مایه ی اسارت اوست از میان بردارد.
از کتاب کویر شریعتی