آسیاب

یک روز شیخ(ابوسعیدابوالخیر)با جمعی صوفیان به در آسیابی رسیدند.اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد.پس گفت:می دانید که این آسیاب چه می گوید؟می گوید:که تصوف این است که من دارم : درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گِرد خود طواف می کنم , سفر خود در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور می کنم.

بنده آنی که در بند آنی. زندانِ مَرد , بودِ مَرد است.

بنده به یک قدم به خدای رسد.

در اسرارالتوحید نوشته محمد ابن منور