زن پارسا

زنی خوب رو با حُسن جمال,نیکو مرام و پارسا بود.روزی شوهرش برای انجام مناسک حج به راه افتاد.برادر بزرگتری داشت که قبل از رفتن از او خواست تا از احوال همسرش باخبر باشد.و او به رسم برادری پذیرفت.چند روزی گذشت و هر از گاهی سری به زن برادر می زد و چیزی برای او تهیه می کرد.تا اینکه روزی رخسار وی را عیان دید و دل از دست وی رفت.در جدال با عقل,عشق غالب شد و به التماس و با زر و زور با وی سخن گفت.زن گفت از خدا شرم نداری؟با برادرت ناجوانمردی می کنی!دین نداری؟امانتداری تو چنین است؟مرد گفت:این حرفها بیفایده است.یا باید با من باشی و یا تو را رسوا می کنم.زن گفت: در دنیا آدم هلاک شود بهتر از آخرت است.مرد بد صفت رفت و به چهار مرد پول داد تا به دروغ گواهی دهند که این زن خلاف عفت کرده است.قاضی پذرفت و حکم سنگسار زن را صادر کرد.به صحرا بردند و او را آنقدر سنگ زدند که گمان کردند جان باخته و برای عبرت مردم او را همانجا رها کردند.زن غرق خون افتاده بود.شب گذشت و روز بعد اندکی جان یافت.ناله و زاری می کرد که یک اعرابی با شتر از آنجا می گذشت و ناله او را شنید.پیش او آمد و از حال و روز او پرسید که زن توکه هستی و اینجا چه می کنی؟ وقتی شرایط او را دید بر شتر نشاند و به خانه برد و چند روزی به مراقبت از او پرداختند تا حالش بهتر شد و ...    

دنباله داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید

ادامه نوشته

کوهسنگ ( koohsang )

 کوهسنگ نام دره ای سر سبز است با درختان سر به فلک کشیده که از آن میان رودی زیبا در جریان است و صدای پای آبی که غریو خاطرات کودکی نویسنده را فریاد می آورد و عطر شکوفه های بهاری سیب و بادام و زردآلو که بوی تازگی و نشاط نوجوانی به همراه دارد و در طعم سیبی که بر بلندترین شاخه دور از دسترس درختی که تا پاییز به انتظار مانده و پر است از آرزوی چیدن , شیرینی دوران جوانی به یادگار مانده.و صدای پای دخترکی در میان آب با پاچه های بالا زده یا جوانانی که با شوق از روی جوی می پرند و دور کنده ای نیم سوز که دود آن در میان درختان تا آسمان بلند شده گرد آمده اند و در لابلای شاخ و برگ های انبوه , انوار طلایی خورشید که به زور در میان شاخه ها دست و پا می زند تا دستان گرم خویش را به زمین دراز کرده , بر آن سجده نماید.و کوه هایی که گذر ایام نتوانسته در زیر بار غم و اندوه خود پشت آنها را به خاک برساند  همچنان محکم و استوار ایستاده اند.تکه های ابری که باد با خود به تماشا آورده و سکوتی که بر لبها مهر کرده تا دیدگان را به تکاپو وادارد.آنجا کوه و سنگ به هم برآمده و با آب و درخت همنشین گشته تا بنماید که سنگ اگر چه به ظاهر سخت باشد و کوه برآمده از سنگ سخت , اما می تواند نرمی و لطافت را در آغوش گیرد و طراوت را هدیه نماید.و چه خوب خدا این جمع را بهانه کرده تا بفهماند که طبیعت با سرسختی دمساز نیست و این آدم ها خودشان هستند که هر روز سنگین تر می شوند.

عشق فرزند

کودک ادامه وجود آدمی است، در سیمای او است که خویشتن خود را می بینم.

مرغ بیست روز تمام می خوابد با گرمای جانش به تخم مرغ گرما می دهد. در این بیست روز باید پیوسته تخم مرغ را در زیر پرهای گرم خویش نگیرد. هر چیزی یکبار از او دور می شود. می رود چرخی می زند و آب و دانه ای می چیند و هوایی می خورد و بر می گردد. مرغ به تخم مرغ به گونه دیگری می نگرد.تخم مرغ خویشاوند مرغ است. آدم ها و شکم چرانها تخم مرغ را لقمه ای لذیذ برای خوردن می دانند اما مرغ آن را پرنده ای می بیند که در قفس استخوانی اش اسیر است.پرنده ای است که باید بشود.

روز بیستم ، تخم مرغ تکان می خورد.زنده شده است.خودش تکان می خورد.بعد ترک می خورد ، نوک می زند ، تخم سوراخ می شود ، پنجره ای به عالم.در این لحظات مرغ بی تاب است.از شوق و هراس نمی داند چه کند.مراقب است.و بعد مرغ برمی خیزد و جوجه دنبالش.چه طمطراق و باد و غروری دارد این مرغ ! چه شعف و سر و صدا و آزادی و سرخوشی دارد این جوجه ! مرغ برای من مظهر دنیایی بوده است که آسمانش گذشت و فداکاری است.فضایش معصومیت و پاکی است و هوایش دوستی زیبا و زلال ، که روح کسی که در آن دم می زند از آزادی و حیات و گشایشی لطیف سرشار می کند.این پرنده مهربان و وفادار و پر صمیمیت که جز عشق و مهربانی و خوبی و لطف از او نمی تراوید.ناگهان وحشی سنگدل و دیوانه ای شده است.وحشی تر از عقاب ! بی چشم و رو تر از گربه.مگر مرغ همیشه نیست که می گشت و دانه ای می یافت و با چه شادی و شعف صمیمانه ای با داد و فریاد های مهربانی جوجه اش را که سرگرم بازی بود فرا می خواند و او می آمد و مرغ با نوکش دانه را برمی داشت و می گذاشت و به جوجه نشان می داد و جوجه آن را می چید و مرغ که گرسنه بود کنار می رفت و فقط نگاه می کرد و کیف می کرد و با نگاه های مشتاقش نوازش می کرد.چه کیفی می کرد از ایثار !آنچه انسان از آن فقط سخن می گوید او بدان فقط عمل می کند.جوجه به عادت همیشه به دنبال این مرغ مهربان و فداکار می دود و گرم شادی و محبت و اطمینان گرد مرغ می دود و می پرد اما مرغ ناگهان دیوانه شده و وحشی می شود.همچو شاهینی مثل گربه وحشی ! همچون کرکس خونخوار و سنگدل.جوجه را می راند.چه سخت و بی رحمانه چنگ می زند ؟ با چه خشمی ؟ اگر جوجه باز هم آمد مرغ باز هم وحشیانه تر او را می زند.منقار تیزش را به پشت گردن نازک و پهلوهای لطیف جوجه فرو می کند و دسته ای از پر و پوست و گوشت او را به منقار می گیرد و چنان بی رحمانه می کشد که کنده می شود.جوجه را مجروح و خون آلود می کند.این که یک مادر نیست ! یک باز شکاری است و بدتر و خشمگین تر از هر دشمنی چنان با کینه و غیظ جوجه را می زند و می راند و زخمی و خونی می کند که دل هر بیننده سخت دلی را به درد می آورد.چه مرغ بد جنس و بی رحمی ! بیچاره جوجه ! صدای ناله های جوجه که به انتظار محبتی به او پناه می آورد و چنان وحشیانه رانده می شود و خونین و پرکنده فرار می کرد و باز می گشت و به او پناه می آورد.این مجهول باور نکردنی ، این تراژدی سختی که به جان سوهان می کشد ، آدمی رنج می برد اما هیچکس را نمی تواند در آن محکوم بداند : نه مرغ را ، نه جوجه را.این مرغ در این لحظات چه حالی دارد ؟ چه ها می شد ؟ در درونش چه خبرهاست ؟ عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش به قساوت.وی با هر منقار خشمگینی که بر پشت و پهلوی جوجه اش می زند پاره ای از قلب خویش را به منقار می کشد ! عشق خدا به انسان نیز از این گونه است.خداوند کائنات ، الهه ی آفرینش با تمام عشقی که به بنده خویش دارد آنگونه که بر خلقت نخستین خویش آفرین گفت و ملائک را در برابر او به سجده کشانید و زمین و زمان را به سُخره ی او کشید اما مجبور می شود روزی گروهی را ناخواسته بیازارد که آنها خود چنین خواسته اند ، چون از او فاصله گرفته اند.چه دردناک است بر سر چشمه مهربانی لطف و ایثار و سخاوت به گاه سختگیری ، دریغ از جرعه ای بر تشنه ای ناکام ، بی همراه و بی یاور ، تنهای تنها... .

گاو بنی اسرائیل  (نیکی با نیکوکار چه می کند!)

یک نفر از قوم بنی اسرائیل مردی را می کشد و بر سر راه رها می کند.در میان قبائل نزاع درمی گیرد و برای قضاوت به نزد موسی(ع) می روند.حضرت موسی(ع) به راهنمایی خداوند به آنها می گوید که گاوی سر ببرند تا قاتل را شناسایی کنند.آنها با تعجب می گویند که ما را مسخره می کنی؟ اما موسی (ع) به آنها پاسخ می دهد که به خدا پناه می برم که از جاهلان باشم.بعد می گویند از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند که چگونه گاوی باشد.حضرت می فرماید که ماده گاوی باشد که نه پیر و نه جوان ,بلکه میانسال باشد.بعد پرسیدند که چه رنگی باشد؟موسی(ع) می گوید که زرد یکدست روشن و درخشان باشد که بیننده را شاد و مسرور سازد.باز سوال کردند که از نظر کار کردن چگونه باشد؟موسی می فرماید:گاوی که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای آبیاری مزرعه آبکشی نکرده باشدو خلاصه از هر عیبی برکنار باشد.برای یافتن گاو به جستجو پرداختند تا گاوی با همان شرایط پیدا کردند.صاحب گاو جوانی بود که گفت آن را نمی فروشد مگر به اندازه پوستش که پر از طلا و جواهر باشد.می پذیرند و پس از قربانی کردن آن و زدن بعضی از قسمتهای آن بر مقتول , زنده می شود و قاتل خویش را معلوم می کند.اما بشنوید از آن جوان صاحب گاو.روزی که مشغول تجارت است معامله پرسودی پیش می آید که نیاز به کلید صندوق برای پول دارد و آن کلید نزد پدرش می باشد.وقتی سراغ پدر می رود او را در خواب می بیند.به احترام پدر او را از خواب بیدار نمی کند و از خیر معامله می گذرد.وقتی پدر بیدار می شود و از ماجرا باخبر می شود همان گاو را به پسرش هدیه می دهد.و حالا ببین که خدا با آن پسر و حرمت پدر نگه داشتن وی چه می کند!

طالوت و جالوت

بعد از وفات حضرت موسی(ع) ارمیا(عزیر)یکی دیگر از پیامبران بعد از موسی(ع) که با دیدن خانه های فرود آمده با استخوانهای مردگان اندیشید که خداوند چگونه مردگان را زنده می کند.و خواب یکصد ساله و بیداری بعد از آن در حالی که غذا و میوه های همراه وی انگور و انجیر سالم بود و استخوانهای الاغش که از هم فرو ریخته بود.و به چشم دید که چگونه استخوانها دوباره جمع شد و گوشت بر آنها رویید.موقع رفتن زعیر از خانه همسرش باردار بود و حالا بعد از صد سال پسرش یکصد سال داشت و او خود صد و پنجاه ساله بود و پسرش از او پیرتر به نظر می رسید.و بنی اسرائیل پیامبری او را نمی پذیرفتند.

خداوند جالوت که مردی خونخوار بود بر آن قوم مسلط کرد که زنان آنها را به کنیزی گرفت و مردان را به اسیری و وقتی مردم از او خواستند تا خدا برای نجاتشان پیامبری بفرستد, خداوند طالوت را به سوی ایشان فرستاد.(او مردی بلند قامت و قوی هیکل بود و نام او به سبب طول قامتش بود).قوم یهود صندوق عهد را همراه داشتند که به آن احترام می گذاشتند و آن صندوق به آنها اطمینان و آرامش می داد اما در شکستی آن را از دست داده بودند.و از آن زمان در برابر دشمنان قدرت دفاع نداشتند.این صندوق همان جعبه ای بود که وقتی موسی به دنیا آمد مادرش او را در آن گذاشت و در رود نیل رها کرد.بعد از وفات موسی الواح تورات و زره موسی در آن قرار داشت و موسی(ع) به یوشع ابن نون داده بود.یوشع ,شمعون و شموئیل و داود از پیامبران بعد از موسی بودند.با انتخاب طالوت صندوق عهد در برابر آنها ظاهر گشت.سپاهی فراهم آمدند و با فرماندهی طالوت پیش رفتند تا به رودخانه ای رسیدند.طالوت به آنها گفته بود که خداوند شما را آزمایش می کند و هر که از آب رود خانه بنوشد و سیراب شود از ما نیست و هر که مقدار اندکی بنوشد از ماست.اما فقط عده معدودی آب کمی نوشیدند.در برابر سپاه جالوت وحشت کرده بودند.جالوت در جلو سپاهش قرار گرفت و سپاه کوچک طالوت با ترس نگاه می کردند.پدر حضرت داود که سه پسرش در سپاه طالوت بودند برای آنها غذا فرستاده بود و داود که نوجوانی بود و فلاخنی به همراه داشت به آنها رسید.او با فلاخن خود سنگی را محکم بر پیشانی جالوت کوبید که از اسب بر زمین افتاد و کشته شد و سپاهش گریختند.و قوم بنی اسرائیل پیروز شدند.پیامبر بزرگ بنی اسرائیل حضرت داود ,پدر حضرت سلیمان است که خداوند به او زبور را داده بود و صدای خوشی که با پرندگان و کوه و دشت و حیوانات آواز می خواند و فرمانروایی بزرگی داشت و به فرمان خداوند بعد از خودش پسرش حضرت سلیمان را به پیامبری انتخاب کرد.

ابراهیم(ع) فرزند سام,سام فرزند نوح,اسماعیل فرزند ابراهیم و هاجر,اسحاق فرزند ابراهیم و ساره.

یوسف پسر یعقوب,یعقوب پسر اسحاق,داود پسر اسحاق,سلیمان پسر داود(ع).