شاخه گل مهربانی
به جای تاج گُل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری , شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.
شکسپیر
به جای تاج گُل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری , شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.
شکسپیر
میوه چینان باغ
کسی باغ پرمیوه ای داشت.عده ای را به مزدوری گرفت که میوه ها را بچینند.مزدوران به جای اینکه در فکر وظیفه خود باشند , میوه ها را خوردند و باغ را لگدکوب کردند و روز را به شادی و مسخرگی گذراندند چنانکه برای تفریح آمده اند و اصل موضوع را به فراموشی سپردند.به گمان شاهزاده ما را نیز به باغ زندگی آورده اند که کاری بکنیم و بهره ای برگیریم.ولی به جای آن که در فکر انجام وظیفه خود باشیم به لگدکوب کردن عمر خویش پرداخته ایم و جز به تفریح و هوس به چیزی نمی اندیشیم.حال آنکه دست نیرومندی ما را به این باغ فرستاده و توقع دارد که از خواست او که همان دستورات انسان دوستی است پیروی کنیم تا ملکوت آسمان ها را به زمین بفرستد و ما را به ژرفای خوشبختی برساند.ما بی آنکه از خواست او پیروی کنیم سعادت را می جوییم و نمی یابیم.
قطعه کوتاهی دیگر از رمان رستاخیز تولستوی
هنگامی که نوح قوم خویش را نفرین کرد ابلیس نزد او آمد و گفت : تو حقی بر گردن من داری که می خواهم آنرا تلافی کنم.نوح گفت : بسیار بر من گران است که حقی بر تو داشته باشم ، چه حقی ؟ گفت : همان نفرینی که کردی و قومت را غرق نمودی کسی باقی نماند تا او را گمراه سازم بنابراین تا مدتی راحتم تا نسل دیگری بپا خیزند و من مشغول کارم شوم.نوح با ناراحتی گفت : حالا می خواهی چه جبران بکنی ؟ گفت : در سه وقت به یاد من باش که من نزدیک ترین فاصله را با بندگان دارم " هنگامی که خشم تو را فرا گیرد ، هنگامی که میان دو نفر قضاوت می کنی و هنگامی که با زنی بیگانه تنها هستی و هیچکس آنجا نیست ، به یاد من باش.
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود , از بین او و مُهر نمازش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هی ! چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟
مجنون با خنده گفت : من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم , تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟
پاکدامنی
حدود دو هزار سال پیش از ظهور اسلام هنگامی که موسی(ع) به چاه آب مَدیَن رسید گروهی از مردم را دید که آنجا چهارپایان خود را سیراب می کردند.دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت می کردند اما به چاه آب نزدیک نمی شدند.موسی به آن دو که در گوشه ای ایستاده بودند گفت : کار شما چیست ؟ چرا پیش نمی روید و گوسفندان را سیراب نمی کنید ؟ دختران در پاسخ گفتند : آنها را آب نمی دهیم تا چوپانان همگی خارج شوند.موسی مانده بود که چرا باید پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار بفرستد که آنها افزودند : پدر ما پیرمرد کهنسالی است.موسی سخت ناراحت شد.جلو آمد و جمعیت را کنار زد و به آنها گفت : چه مردمی هستید که به غیر خودتان نمی اندیشید ! آنها کنار رفتند و دَلو آب را به او دادند و گفتند بسم الله.اگر می توانی آب بکش.دَلو آنقدر سنگین بود که تنها با نیروی ده نفر از چاه بیرون می آمد.آنها موسی را تنها گذاردند.با اینکه خسته و گرسنه و ناراحت بود با کشیدن دلو از چاه همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.سپس رو به سایه آورد و عرض کرد : پروردگارا ! هر خیر و نیکی بر من فرستی به آن نیازمندم.دختران که زودتر از همیشه به خانه برگشته بودند , پیرمرد جویا شد و تصمیم گرفت دِین خود را ادا کند.اندکی نگذشته بود که یکی از دختران (صفوره یا صفورا)که با نهایت حیا گام برمی داشت و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد و تنها این جمله را گفت : پدرم از تو دعوت می کند تا پاداش و مزد آبی را که از چاه برای گوسفندان ما کشیدی به تو بدهد.آن پیرمرد شعیب پیامبر (ع) بود.موسی حرکت کرد و به سوی خانه شعیب نبی به راه افتاد.دختر برای راهنمایی از پیش رو حرکت می کرد و موسی از پشت سرش.باد بر لباس صفورا وزید و امکان داشت لباس را از اندام او کنار زند.حیا و عفت موسی اجازه نمی داد چنین شود.به دختر گفت : من از جلو می روم.بر سر دوراهی ها و چندراهی ها مرا راهنمایی کن.