وارث آدم

حسین(ع) این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

و اینچنین خداوند یک روز در ساحل فرات تمام عظمتهایی را که آفریده بود یکجا بر آدم و ملک عرضه می کند تا به فرشتگان بفهماند که چرا می بایست بر انسان سجده می کردند و به انسانها بنمایاند در نبرد همیشگی حق و باطل, ستمگران و ستمدیدگان, ظالمان و مظلومان, خوبی و بدی, همیشه پیروزی با نیکی است و حتی آنجا که شر غلبه می کند خیر چون گلی زیباست که اگر پایمال هم شود عطر آن در فضا می پیچد.

افتخار

آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است و كاروان اسيران در پي‌اش، و صف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید, کربلا در تاریخ می ماند.پیام او به همه بشریت این است که اگر دین دارید , دین , و اگر ندارید , آزادگی و مسولیت آزاده انسان بودن , یعنی : باید بدانید که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین –که همه صحنه ها کربلاست و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا – باید انتخاب کنند : یا خون را , یا پیام آنرا , یا حسین بودن یا زینب بودن را , یا آنچنان مردن , یا اینچنین ماندن را, اگر نمی خواهد از صحنه غایب باشد.آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند.

صحنه حق و باطل

حسین(ع)مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!

وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:

چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معناي اين اصل تشيع كه ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.

و اکنون حسین(ع) ...

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.اكنون محكمه پايان يافته است و حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش ، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند .حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند.

حج نا تمام

   Imam Hossain

He did not complete his Hajj in order to teach the Hajj makers

those who pray and have faith in Ibrahim's tradition, that if there is

no Imamat and there is not true leadership, if there is nogoal, if

"Hussein" is not there and "Yazid" is there, making Tawaf

(Circumambulating) around the house of Allah is equal to making

Tawaf around the idol-house. The people who continued their Tawaf

while he went to Karbala were no better than those who were

.circumambulating around the green palace of Muawiyah

مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند.

سلام بر حسین(ع)

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ.

عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ

اَبَداًما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ.

راهی که انتخاب نشد   The road not taken

The road not taken

Two road diverged in a yellow wood,

And sorry I could not travel both

And be one traveler,long I stood

And looked down one as far as I could

To where it bent in the undergrowth;

Then took the other,as just as fair,

And having perhaps the better claim,

Because it was grassy and wanting wear;

Though as for that the passing there

Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay

In leaves no step had trodden black!

Yet knowing how way leads on to way,

I doubted I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh

Some ages and ages hence:

Two roads diverged in a wood,and I _

I took the one less travelled by,

And that has made all the difference.

By Robert Frost -1915

راهی که انتخاب نشد

در جنگلی پاییزی دو راه از هم منشعب می شد

حسرت خوردم که نمی توانستم بر هر دو راه پا گذارم.

چون مسافری بودم و باید راهی را می رفتم

زمانی دراز ایستادم و یکی از راه ها را تا آنجا که پشت بوته زار می پیچید نگاه کردم.

پس دیگری را رفتم ، راهی که به همان اندازه زیبا بود و شاید هم بهتر،

چرا که پوشیده از علف بود و آدم را به سوی خود می کشید تا بر آن پا گذارد.

و در آن صبح پاییزی که صدای خش خش برگها زیر پای عابران به گوش می رسد

اما هنوز گام های رهروان بر هیچ راهی پا نگذاشته بود

و من اولین راه را برگزیدم با اندیشه که می دانستم هر راهی به راهی منتهی می شود

و در تردید بودم که آیا روزی خواهد آمد تا بر راه دیگری پا گذارم ؟

روزی با آه و افسوس ،در زمانی طولانی گذشته از امروز خواهم گفت :

در جنگلی پاییزی دو راه از هم جدا می شد و من ـ

من راهی را برگزیدم(رفتم) که رهرو کمتری داشتو

و این همان چیزی است که تفاوتها را می سازد.

فاجعه منا (آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید)

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

فریادی به گوش آمد، رویا یا سرابی،بال ها بشکسته،پاها سست،تن ها خسته و افتاده.دل از غصه پرپر می زد و اشکم سرازیر.دلم می خواست از جا می پریدم،می دویدم تا مگر دست تو را با هر دو دست خویش گیرم،با تمام جان خود دستان پاکت را عصا گردم.و می دیدم سکوتت را فقط در آخرین لحظه تکان دست معصومت که مظلومانه نشان می داد نقطه پایان و خط ممتد یاری.صدایی در فضا پیچیده بود : کجایید ای جوانمردان!اگر با دین شما را نیست کاری ، نیست اجباری، لااقل آزاده باشید.اندوه آنقدر سنگین و جانفرسا که پاها سست می گردید و تن آرام می لرزید؛ نفس با بغض با سردی که جان می داد و تن با گرمی که جان می داد،چشم ها در پشت ابر اشک ها جایی نمی یافت.اما نمی دانی ، نمی دانم تو می دانی که غرق چشمه اندوه اشک چشم ها گشتم ، تو را خواندم و جز نیما سلامی که شنیدم هیچ چیزی را ندیدم. به ساحل آمدم سایه ای دیدم و دیگر هیچ.شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل!در صدای باد نیما بود، قصه یک غصه را می گفت و موج از درد، سر بر صخره می کوبید.دهان کف کرده بود از غم و موی باد افشان افشان گشته و از درد می پیچید،ابر با رعد و برقی جامه بر تن می درید.ناخدا اما به غفلت خفته بود.باران داشت غم و اندوه را از چهره ها می شست.

ولی افسوس ، هزار اندوه، صحرا بود نه دریا،یک نفر نه که هزاران داشتند جان می سپردند و من بودم و می دیدم ناله ها بر آسمان رفته ، لبها بر هم دوخته و زبان از تشنگی بر سقف دهان چسبیده است.چشم هایی که از امواج دریا نه،هُرم گرما بود که هاجروار سرابی پیش رویش باز و اسماعیل و بی آبی ؛ دریغ از قطرهء آبی.بیا نیما ! کجایی تو ؟ آی آدم ها !  سکوتی سرد و سنگین از هزاران درد سنگین تر.لبیک می گفتند و می رفتند تا بر طریق انبیا(ابراهیم)سنگ بر شیطان زنند و هی یارب و یارب می زدند.ایستاده هزاران آدمِ همراه با شیطان ، یک نفر دستی به سوی او نیاورد،قطره آبی بر لبان او نریخت.صحنه محشر بود و آنجا هرکسی از خویش و خود بیگانه بود.از صحرا،دریا تلاطم یافته از حاجیان در جزر و مدِ پیش و پس می رفت.موج می تازد ، سیل در راه است،با نظام پیشتازان, با سلاح سنگ، ابتدا بر نفس سپس بر ستون مهره ابلیس.نه عذری هست نه جای خطایی، در صحرا دوست را از دشمن می شناسد.یک دو سه چهار و پنج و شش آهنگ رفتن از بازماندن  باز می دارد.حجابِ آفتاب، سد هر اندیشه ای بر ذهن می باشد.فکر, ذکر اوست و قل هوا..احد.لبیک ، الهم لبیک.دیگر من و منی نمانده و منا روبروست.دیگر پا به فرمان نیست ،با جمع است. هیچ بندی راه سیل را درمقابل نیست.چشم ها روبه بیابان ، پشت سر صحراست.آدم ها که خود را یافته و خدایی که ایشان را فرا خوانده, همه با هم؛خط شکن ها از پل دلبستگی ، وابستگی خود را شکسته ، از لابه لایِ لای و گل ،سنگهای داغ صحرا ، آفتاب گرم بالا، بی سر و پا پشته پشته ساخته از کشته ها تا پلی باشد برای دیگر رهروان.هزاران مرغ در انوار سیمرغ ،بی رمق ، بی بال و پر ، بی پا و سر، سرفکنده ، از کسی یاری نمی خواهد چون اینجا یک نفر در آب دریا نیست ، آی آدم ها نمی گوید ؛ غرق در رب است و فریاد" هل من ناصر ینصرنی؟" در صحرا بلند است ؛ چون یک نفر از این صحرا تا معراج بالا رفت و در صحرای دیگر بر زمین افتاد.نشان می داد که مثل آفتاب است ، می درخشد, و سیراب است نه با آب بلکه با خون ,چون که ثارا... او بوده است.

و اینک من , من و اشک،

وتو, تو و لبخند بر دشت

 و لبخند خدا بر عرش.

To an athlete dying youn                              به ورزشکاری که جوانمرگ شد                     

To an athlete dying young

The time you won your town the race

We chaired you through the market-place;

And home we brought you shoulder-high.

To-day,the road all runners come,

Shoulder-high we bring you home,

And set you as threshold down,

Townsman of a stiller town.

Smart lad,to slip betimes away

From fields where glory does not stay

And early though the laurel grows

It withers quicker than the rose.

Eyes the shady night has shut

Cannot see the record cut,

And silence sounds no worse than cheers

After earth has stopped the ears :

Now you will not swell the rout

Of lads that wore their honors out,

Runners whom renown outran

And the name died before the man.

 So set,before its echoes fade,

The fleet foot on the sill of shade,

And hold to be low lintel up

The still-defended challenge-cup.

 And round that early-laurelled head

Will flock to gaze the strengthless dead,

And find unwithered on its curls

The garland briefer than a girl's.

A.E.Housman(1859-1936)

 

به ورزشکاری که جوانمرگ شد

زمانی که برنده شدی و افتخار آفریدی

ما تو را بر دوش در کوچه بازار گرداندیم.

خرد و کلان شادی می کردند و تو را بر دوش به خانه ات بردیم.

امروز از همان راهی که تمام دونده ها می آیند

تو را بر دوش خود به خانه ات بازمی آوریم،

تو را در آستان خانه ات بر زمین می گذاریم

تو را ای ساکن شهرستان خاموشان.

 زرنگی کردی که از دشتهایی که در آنجا افتخار بی دوام است

چنین زود (تند و سریع)در رفتی،

هر چند در این دشتها گُل ها ی صحرایی زود رشد می کند

اما عمراین گُل ها از رُز هم کوتاهتر است.

چشم های تو را که سایه شب فرو بسته است دیگر نمی تواند شاهد شکسته شدن رکوردی باشد،

دیگر سکوت صدایی ناخوشایندتر از شادی ندارد از آن هنگام که خاک گوش های تو را بسته است:

اینک تو در راهی که مردان شاهد از بین رفتن افتخاراتشان هستند رفت و آمد نداری،

دوندگانی که شهرت از آنان رخت بربسته و نام پیش از خود ایشان مرده است.

خوب شد قبل از اینکه صدای قهرمانی توفرو نشیند به مرز سایه ها پا گذاشتی،

و خودت را به تاقچه ای رساندی که جام قهرمانی را حفظ کردی.

و بر گِرد این سری ه خیلی زود در محیطی از گِل قرار گرفت

مردم جمع خواهند شد تا شاهد مرده ای باشند که دیگر توانی در او نیست،

و می بینند که بر طُره موهای او حلقه گُلیست زیباتر از تاج گُل دختری جوان.

 

 

 

 

 

 

 

 آیا هنوز تیم من به پیش می تازد؟                         ?Is my team ploughing

 Is my team ploughing

  Is football playing"

Along the river shore,

With lads to chase the leather,

Now I stand up no more?"

Aye, the ball is flying,

The lads play heart and soul;

The goal stands up, the keeper

Stands up to keep the goal.

Is my girl happy,"

That I thought hard to leave,

And has she tired of weeping

As she lies down at eve ?"

Aye,she lies down lightly,

She lies not down to weep:

Your girl is well contented.

Bee still,my lad,and sleep.

"Is my friend hearty,

Now I am thin and pine;

And has he found to sleep in

A better bed than mine?"

Yes,lad,I lie easy,

I lie as lads would choose;

I cheer a dead man's sweetheart,

Never ask me whose!

 A.E.Housman))

آیا هنوز تیم من به پیش می تازد؟

  آیا در ساحل رودخانه هنوزبازی با توپ چرمی ادامه دارد در حالی که من دیگردر میان شما نیستم؟

 آری,هنوز توپ به چرخشدر می آید , هنوز دروازه ها برجاست و دروازه بان به گرفتن توپ سرگرم.

 آیا دخترم که دل کندن از من برایش سخت بود از گریه خسته شده و شب آرام به خواب می رود؟

 بله,اوبه تختخواب می رود اما نه برای گریه,برای آرامش چراکه آرام گرفته است.تو هم آسوده بخواب.

 آیا محبوب من اینک که من پژمرده ام به یاد من هست و بربستر راحت تری از من سر می گذارد؟

 بله, دوست من,من نیزهمانگونه می خوابم که همه دوستان؛

 اکنون من همدم همسرمرده ای هستم , اما از من نپرس مونس معشوقه چه کسی؟