خاکستر

روزی در کویی از نیشابور زنی خاکستر از بام فرو ریخت و جامه شیخ را آلوده کرد.مریدان وی برآشفتند و خواستن صاحبخانه را بازخواست کنند.شیخ گفت: آرام گیرید !کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند , بسیار شکر واجب آید.

همی گفت ژولیده دستار و موی      کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم        به خاکستری روی در هم کشم ؟