خاکستر
خاکستر
روزی در کویی از نیشابور زنی خاکستر از بام فرو ریخت و جامه شیخ را آلوده کرد.مریدان وی برآشفتند و خواستن صاحبخانه را بازخواست کنند.شیخ گفت: آرام گیرید !کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند , بسیار شکر واجب آید.
همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم ؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 7:0 AM توسط عباس محمدپور
|