گفت و گو

آقای کوینر به مردی گفت : ما دیگر نمی توانیم با هم حرف بزنیم.

مرد هراسان پرسید : چرا ؟

آقای کوینر شکوه کنان گفت : من در حضور شما چیز عاقلانه ای ارایه نمی کنم.

مرد برای تسلای خاطرش گفت : اما این موضوع از نظر من چندان مهم نیست.

آقای کوینر با اوقات تلخی گفت : حرف شما را باور می کنم ولی« برای من که مهم است».

دو شهر

آقای کوینر شهر «ب» را به شهر «آ» ترجیح می داد.

می گفت : در شهر «آ» مردم دوستم می داشتند ولی در شهر «ب» با من دوستانه برخورد می کردند.در شهر «آ» مردم برای من به درد خور بودند اما در شهر «ب» به من احتیاج داشتند.در شهر «آ» مرا سر سفره ی خود می خواندند ولی در شهر «ب» به آشپزخانه هایشان دعوتم می کردند. 

برتلوت برشت(داستان های فلسفی)