مردی که می خندد
مردی که می خندد ( ویکتورهوگو)
زمستان آن سال سردترین فصل سرد در میان سالهای متمادی بود.در ساحل جزیره پرتلند با اضطراب و شتاب وسایل را بار کشتی می کردند.جزیره کلاً خالی از سکنه بود اما این گروه ده نفره که یکی دو زن هم در میان آنها بود در رفت و آمد بودند.لباسهای کنده پاره بر تن داشتند و یک کودک پابرهنه که لباس گل گشادی به تن داشت چون دیگران در تکاپو بود.گویی فکری جز این نداشت که زودتر در کشتی بنشیند.حالا همه سوار شده بودند که رئیس آنها سوار شد و با پاشنه پا تخته ای که از روی آن رد می شدند به آب انداخت.کودک یکه و تنها بر ساحل ماند.کلمه ای برای خداحافظی کسی بر زبان نراند. .........
دنباله داستان در ادامه مطلب
در آخرین جمله آواز او جوئین پلین نیز آواز داد.باورشان نمی شد.پیرمرد از خوشحالی مات و مبهوت شده بود و دئا با تمام وجود شادمانی را احساس کرد.سر بر زانوی جوئین گذاشت و لحظاتی بعد با همه خداحافظی کرد و جان داد.جوئین که خیلی ناراحت شده بود روی عرشه کشتی تا آخر پیش رفت و گفت:ما برای همیشه با هم خواهیم بود.ارسوس که به خود آمد او را ندید.فقط هومو بود که بر لب کشتی ایستاده بود و چشم بر دریا دوخته و زوزه می کشید.
اثر ویکتور هوگو