گوهر
گوهر
روزی در گذرگاهی کنار گودل آبی مردی را دید : فریاد می کرد که گوهر بیا ! زنی سر از سرای بیرون کرد , پیر و سیاه و آبله زده و و دندان ها بزرگ و به صفات ذمیمه موصوف ؛ شیخ و جمع را نظر بر آن زن افتاد.شیخ گفت: چنان دریا راگوهر به از این نباشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 7:0 AM توسط عباس محمدپور
|