میوه چینان باغ
میوه چینان باغ
کسی باغ پرمیوه ای داشت.عده ای را به مزدوری گرفت که میوه ها را بچینند.مزدوران به جای اینکه در فکر وظیفه خود باشند , میوه ها را خوردند و باغ را لگدکوب کردند و روز را به شادی و مسخرگی گذراندند چنانکه برای تفریح آمده اند و اصل موضوع را به فراموشی سپردند.به گمان شاهزاده ما را نیز به باغ زندگی آورده اند که کاری بکنیم و بهره ای برگیریم.ولی به جای آن که در فکر انجام وظیفه خود باشیم به لگدکوب کردن عمر خویش پرداخته ایم و جز به تفریح و هوس به چیزی نمی اندیشیم.حال آنکه دست نیرومندی ما را به این باغ فرستاده و توقع دارد که از خواست او که همان دستورات انسان دوستی است پیروی کنیم تا ملکوت آسمان ها را به زمین بفرستد و ما را به ژرفای خوشبختی برساند.ما بی آنکه از خواست او پیروی کنیم سعادت را می جوییم و نمی یابیم.
قطعه کوتاهی دیگر از رمان رستاخیز تولستوی