آدمی به چی زنده است؟( اثر لئو تولستوی)

پينه‌دوزي سيمون نام، بي‌زمين و بي‌خانه بود. با همسر و فرزندانش در كلبه روستايي مي‌زيست. با دسترنج خود خرجش را در‌مي‌آورد. كار ارزان و نان گران، هرچه در‌مي‌آورد، خرج خورد و خوراك ميشد. "سيمون" و همسرش تنها يك بالاپوش پوستي داشتند. نوبت به نوبت تن مي‌كردند. پوستيني ژنده و پاره بود. دوسال بود مي‌خواست پوستين نويي بخرد. سيمون پيش از زمستان مختصر پس‌اندازي كرده بود. اسكناس سه روبلي در صندوقچه همسرش پنهان بود و پنج روبل و بيست كوپك هم از مشتريان روستايي طلبكار بود.

صبحي آماده شد براي خريد پوستين برود روستا. نيم‌تنه پنبه‌اي ضخيم زنش را روي پيراهنش پوشيد. كت بر تن كرد. سه روبل را در جيبش گذاشت. چوب‌دستي‌اي به عنوان عصا، تراشيد. پس از صبحانه راه افتاد.

مي‌انديشيد: "پنج روبلي را كه طلب دارم وصول خواهم كرد. سه روبل هم دارم. براي خريد پوستين زمستاني كافي است." رسيد به روستا. رفت سراغ يكي از بدهكارانش. خانه نبود. همسر روستايي قول داد هفته ديگر بدهي را بپردازد. اما حالا نداشت. رفت سراغ بدهكار ديگري. اين يكي هم سوگند خورد كه پول ندارد. اما پذيرفت بيست كوپك كه از بابت تعمير كفش به سيمون بدهكار بود، بدهد. سيمون خواست پوستين را نسيه بخرد. دكاندار زير بار نرفت. گفت:‌ "هر وقت پول نقد آوردي بهترين پوستين را بردار، فرصت رفت و آمد دنبال طلب را ندارم."

پينه‌دوز تنها بيست كوپك از بابت تعمير كفش گرفت. روستايي ديگري كفشهاي نمدي خود را به او داد كه به آنها كف چرمي بيندازد. سيمون دلتنگ بود. بيست كوپك را داد و قهوه داغ نوشيد. دست خالي و بي پوستين روانه خانه‌اش شد. صبح سوز سرما آزارش داده بود. اما پس از نوشيدن قهوه، حتي بي پوستين، گرم بود.

آهسته راه ميرفت. با چوب‌دستي به زمين يخ‌بسته مي‌كوبيد و كفشهاي نمدي، در دستش بود و با خود حرف مي‌زد : "پوستين ندارم اما گرمم. خون در رگهايم به گردش افتاده. اصلا نيازي به پوستين نيست. راه خودم را مي‌روم. هيچ نگراني هم ندارم. چنينم. بي‌خيال و بي‌تشويش. بي‌پوستين هم مي‌شود زندگي كرد. لازمش نداريم. البته زنم غرولند خواهدكرد. البته موجب شرمساري است آدم از صبح تا شام جان بكند و مزدش را ندهند.

فكرهايش هنوز ادامه داشت رسيد زيارتگاه سر خم راه. سرش را بلندكرد. چيزي سفيد رنگ پشت زيارتگاه ديد.

قسمت دوم :

هوا داشت تاريك ميشد. پينه‌دوز به آن خيره شد. اما نمي‌توانست تشخيص دهد چيست. پيشترها در آنجا سنگ سفيدي نبود. نكند گاوي است؟ اما شكل گاو نيست. سر دارد. مثل آدم. اما خيلي سفيد است. اگر آدم باشد، اينجا چه مي‌كند؟ نزديكتر رفت. حيرت كرد. آشكارا ديد. مردي بود زنده يا مرده. بي‌حركت به ديوار زيارتگاه تكيه داده بود.

پينه‌دوز وحشت كرد. با خود گفت: "لابد يك كسي او را كشته. و اينجا گذاشته. اگر دخالت كنم لابد دچار دردسر و گرفتاري خواهم شد." پينه‌دوز رد شد. از جلوي زيارتگاه عبور كرد تا مرد را نبيند. مقداري راه كه پيمود برگشت. پشت سرش را نگاه كرد. ديد مرد ديگر به ديوار زيارتگاه تكيه نكرده است. حركت مي‌كند. مثل اين كه داشت مي‌آمد طرف او.

پينه‌دوز بيشتر از پيش واهمه كرد. برگردم نزدش يا راه را ادامه دهم؟ اگر نزديكش بروم شايد اتفاق ناگواري روي دهد. خدا مي‌داند كيست. با آدم برهنه چه كنم؟ آخرين تكه لباسم را بدهم به او؟ مگر خدا مرا از اين مخمصه نجات دهد. پينه‌دوز در رفتن شتاب كرد. از زيارتگاه دور شد. ناگهان وجدانش بيدار شد و ميان راه ايستاد. از خود پرسيد: "سيمون مي‌داني چه مي‌كني؟ شايد بنده خدا دارد از بي‌چيزي مي‌ميرد و تو از ترس مي‌گريزي؟ اينقدر كار و بارت خوب شده كه از دزدها ميترسي؟ سيمون خجالت بكش!"

برگشت و رفت طرف آن هيكل. سيمون نزديك به ناشناس شد. وراندازش كرد. ديد جواني است با بدن سالم، بي‌زخم و جراحت. اما آشكارا وحشت‌زده و يخ‌كرده از سرما. به سيمون نگاه نمي‌كرد. انگار ناتوانتر از آن بود كه چشمانش را باز كند. سيمون نزديكش شد و گويي بيگانه از خواب بيدار شد. سرش را برگرداند. چشمانش را باز كرد و به صورت سيمون نگاه كرد. نگاهش دل سيمون را شيفته او كرد. كفشهاي نمدي را انداخت زمين. شال كمرش را بازكرد و گذاشت روي كفشها. لباس پنبه‌اي خود را درآورد.

گفت: "وقت حرف‌زدن نيست. بي‌معطلي اين لباس را تن كن." دستش را گرفت و كمك كرد تا برخيزد. چون ايستاد، سيمون ديد دستها و پاهاي متناسبي دارد. صورتش جذاب و مهربان مينمود. لباسش را بر شانه‌هاي ناشناس انداخت. ناشناس نمي‌توانست دستهايش را در آستين‌ها كند. سيمون كمك كرد تنش را پوشاند. شال را دور كمرش بست. سيمون حتي كلاهش را برداشت تا بر سر ناشناس گذارد. اما سرش يخ كرد و انديشيد: "من سرم طاس است. او موهاي بلندي دارد." كلاه را دوباره سرگذاشت. بهتر است كفش پايش كنم.

ناشناس را نشاند. كفشهاي نمدي را پايش كرد. گفت: "چرا حرف نمي‌زني؟ اينجا خيلي سرد است، بايد رفت خانه. بيا چوب‌دست مرا بگير. اگر ضعف داري بدان تكيه كن. راه بيفت."
مرد راه افتاد.پابه‌پاي او مي‌آمد و عقب نمي‌ماند. در راه سيمون پرسيد:‌ "كسي مزاحمت شد؟‌"

-
كسي مزاحم من نشده است. خدا مرا مجازات كرد.


قسمت سوم :

-
البته كه همه چيز دست خدا است. اما غذا و سرپناهم لازم است. كجا مي‌خواهي بروي ؟
- برايم فرقي نميكند.
سيمون شگفت‌زده شده بود. با خود انديشيد چه كسي مي‌داند چه اتفاقي افتاده است؟ به ناشناس گفت:‌"خوب، بيا برويم خانه من. لااقل خودت را گرم‌كن." سيمون رفت طرف خانه‌اش، ناشناس او را همراهي كرد و پابه‌پاي او مي‌رفت. باد برخاسته بود. سوز از پيراهن سيمون ردميشد. پاهايش سوز سرما را حس مي‌كرد. راه مي‌رفت و نيم‌تنه زنش را هرچه تنگتر به دور خودش مي‌پيچيد و با خود مي‌گفت: "به به! عجب پوستيني. پوستين كه به خانه نمي‌آورم هيچ، كت هم بر تن ندارم. قوز بالا قوز، مرد ناشناس را هم همراه به خانه مي‌برم. ياد زنش افتاد. غمگين شد. اما چون چشمش به ناشناس كه به او نگاه مي‌كرد، افتاد، دلش آرام گرفت.

زن سيمون همه كارها را از پيش تمام كرده بود. هيزم شكسته بود. آب آورده بود. بچه‌ها را غذا داده بود. خودش هم خورده بود. حال نشسته بود و فكر مي‌كرد و نمي‌دانست كي نان بپزد. حالا يا فردا. هنوز مقداري نان داشتند.
مي‌انديشيد: اگر سيمون در آبادي چيزي خورده باشد و شام مفصلي نخواهد به اندازه يك روز ديگر نان داريم. نان را چند بار با دستش وزن كرد. با خود گفت: امروز نان نمي‌پزم ، فقط براي يك بار خميركردن آرد داريم تا روز جمعه بايد با همين سركنيم. "ماترينا" نان را كنار گذاشت و نشست تا پيراهن شوهرش را وصله كند. سوزن كه ميزد به فكر شوهرش و خريدن پوستين بود.

كاشكي پوستين‌فروش سرش كلاه نگذارد. شوهرم آدم خوبي است. اما مثل بره ساده است. سر هيچكس كلاه نمي‌گذارد. زمستان گذشته چقدر بي‌بالاپوش گرم، سخت گذشت. نه ميشد بروي لب رودخانه، نه جاي ديگر. هروقت شوهرم بيرون ميرفت، هرچه داشتيم برتن‌مي‌كرد و چيزي برايم نمي‌گذاشت. امروز صبح خيلي زود نرفت. اما حال ديگر مي‌بايست برگشته باشد.

هنوز اين انديشه‌هاي ماترينا به جايي نرسيده بود كه صداي پا آمد و كسي وارد شد. ماترينا سوزنش را در آنچه ميدوخت جاي داد و رفت سوي دهليز خانه. دو نفر را ديد. شوهرش را و مردي كه كلاه نداشت و پوتين نمدي پايش بود. ماترينا ديد كت بر تن ندارد. بسته‌اي هم به دستش نيود. ساكت ايستاده بود. شرمگين هم بود. دلش از اندوه تركيد. كنار بخاري ايستاد. اخم كرد. منتظر بود تا ببيند چه مي‌كنند. سيمون انگار اتفاقي روي نداده كلاهش را برداشت و روي نيمكت نشست.

"
ماترينا بيا. شام حاضر است؟ يك چيزي بياور بخوريم."
ماترينا زير لب غرغر كرد وتكان نخورد. همانجا كنار بخاري ايستاد. مدتي به اين و آن نگاه كرد و سرش را تكان داد. سيمون فهميد زنش دلخور شده است. اما صلاح نديد به روي خود بياورد. تظاهركرد همه چيز عادي است. دست ناشناس را گرفت و گفت: "دوستم بنشين تا شام بخوريم." ناشناس روي نيمكت نشست.

از زنش پرسيد: "چيزي نپختي؟"

خشم ماترينا منفجر شد: "پخته‌ام. اما نه براي تو. عقلت را از دست داده‌اي. رفتي پوستين بخري. نه‌تنها دست خالي برگشته‌اي، كتي را هم كه بر تن داشتي، نداري. ولگردي برهنه را هم به خانه آورده‌اي. براي شما خوردني ندارم."

قسمت چهارم :

-
ماترينا بس است. بيخودي غرولند نكن و ايراد مگير.
-
بگو پولها را چه كردي؟
سيمون دست كرد در جيبش و اسكناس سه روبلي را درآورد و تايش را بازكرد. ماترينا بيشتر از كوره‌دررفت. اسكناس را برداشت تا جاي امني بگذارد. سيمون سعي كرد به زنش بفهماند تنها بيست كوپك خرج كرده است. سعي كرد بگويد ناشناس را كجا و چگونه ديده است. اما ماترينا فرصت نميداد. هرچه دلش مي‌خواست، مي‌گفت. اتفاقاتي را كه ده سال پيش رخ داده بود پيش مي‌كشيد. ماترينا گفت و گفت و سرانجام به سوي سيمون پريد و آستينش را گرفت.

"
لباسم را بده. اين تنها لباسم بود. گفتي لازمش داري كه خودت بپوشي. كاشكي عزرائيل سراغت مي‌آمد."

سيمون لباس را درآورد. آستين آن پشت و رو شد. ماترينا آن را گرفت و كشيد. درزش پاره شد. لباس را برداشت و انداخت روي سرش و رفت طرف در. مي‌خواست برود بيرون. مردد ايستاد. مي‌خواست خشمش را سر كسي خالي كند، اما كنجكاو بود بداند ناشناس كيست. ماترينا ساكت شد. سپس گفت: "اگر اين آدم، ريگي به كفشش نداشت و آدم حسابي بود مي‌گفتي كجا و چگونه با او آشنا شدي."

-
همين كار را مي‌خواهم بكنم. اما تو كه فرصت نمي‌دهي. نزديك زيارتگاه كه شدم ديدم برهنه نشسته و دارد يخ مي‌بندد. خدا مرا به سوي او هدايت كرد تا نابود نشود. مي‌خواستي چه كنم. اگر به دادش نرسيده بودم، كسي چه مي‌داند چه بر سرش مي‌آمد؟ ماترينا خشم و غيظ گناه است. يادت باشد كه روزي خواهيم مرد. مگر خدا را دوست نداري؟

ماترينا اين را كه شنيد به ناشناس نگاه كرد. دلش نسبت به او نرم شد. از سمت در برگشت. رفت شام بياورد. ليواني روي ميز گذاشت. در آن شير ريخت. سپس آخرين پاره نان را آورد و گفت: "بفرماييد. غذا حاضر است." سيمون نان را تكه تكه كرد و در آش ناشناس ريخت. شروع كردند به خوردن.

ماترينا گوشه ميز نشست. سرش را به دست گرفت و ناشناس را نگاه كرد. دلش براي ناشناس سوخت. نسبت به او مهربان شد. بلافاصله صورت ناشناس درخشيد. اخمهايش بازشد. سرش را بلند كرد و به ماترينا تبسم نمود. شام كه تمام شد ماترينا ته مانده ظرفها را جمع كرد و ناشناس را به باد سؤال گرفت :

-
اهل كجايي ؟

- نبايد بگويم. اهل اين دور و بر نيستم.

-
دزدها لختت كردند؟


- خدا مرا كيفر داد. سيمون مرا ديد و دلش سوخت. كت خود را آورد و تن من كرد و مرا بدين جا آورد. تو هم مرا سير كردي و چيزي دادي بنوشم. با من مهرباني كردي. خداوند پاداشت را خواهد داد.

ماترينا پاشد و پيراهن كهنه سيمون را كه وصله كرده بود برداشت و داد به ناشناس. شلواري هم برايش آورد و گفت: "ميبينم كه پيراهن بر تن نداري. اينها را بپوش. هرجا دلت مي‌خواهد بخواب. زير شيرواني و يا كنار بخاري."

ماترينا تا دير وقت بيدار بود. متوجه شد سيمون هم بيدار است.
-
سيمون ؟
- بله.
-
نانها را تمام كردي. خمير هم نكرده‌ام. نمي‌دانم فردا چه كنم. شايد از همسايه‌مان "مارينا" بشود قرض كرد.
-
آدم خوبي به نظر مي‌آيد. اما چرا نمي‌گويد كيست؟
- لابد دليلي دارد.
-
سيمون؟
- بله.
-
ما هميشه مي‌بخشيم. چرا ديگران به ما نمي‌بخشند؟
سيمون نمي‌دانست چه جواب دهد.
بامداد سيمون بيدار شد. هنوز بچه‌ها خواب بودند. زنش رفته بود از همسايه نان قرض كند. ناشناس تنها روي نيمكت نشسته بود. پيراهن و شلوار بر تن داشت و بالا را نگاه مي‌كرد. صورتش از هميشه نوراني‌تر بود.


قسمت پنجم :


سيمون گفت :
-
دوستم. شكم نان و بدن لباس نيازدارد. بايد كار كرد تا زنده ماند. چه كاري بلدي ؟
- هيچ كاري بلد نيستم.
سيمون تعجب كرد، اما گفت :

-
هر كس اراده كند ميتواند هر چه را كه بخواهد ياد بگيرد.
-
مردم كار ميكنند. من هم كار خواهم كرد.
-
اسمت چيست ؟
- "ميكائيل"
-
ببين ميكائيل، اين كه نمي‌خواهي راجع به خودت حرف بزني مربوط به خودت است. اما بايد خرجت را درآوري. اگر كاري را كه به تو رجوع مي‌كنم انجام دهي، خوراك و منزلت را تأمين مي‌كنم.
-
خدا پاداشت دهد. نشانم بده چه بايد بكنم. ياد خواهم گرفت.

سيمون نخي را برداشت و دور انگشت شستش گذاشت وشروع كرد به تابيدن آن.

ميكائيل نگاهش كرد. همانگونه نخي را دور شستش پيچيد و لِمش را ياد گرفت و به تاب دادن نخ مشغول شد. آنگاه سيمون نشان داد چگونه نخ را با موم آغشته كند. ميكائيل اينرا هم ياد گرفت. سپس سيمون يادش داد چگونه موي زبر را تاب دهد و چگونه سوزن بزند و بدوزد. اينها را هم زود ياد گرفت.

پس از سه روز مثل اين بود كه تمام عمرش كفش‌دوز بوده‌است. پيوسته كارمي‌كرد و كم‌خوراك بود. وقتي كار تمام مي‌شد ساكت مي‌نشست و بالا را مي‌نگريست. از خانه بيرون نمي‌رفت. شوخي نمي‌كرد. نمي‌خنديد. فقط هر وقت لازم بود حرف مي‌زد. ديگر تبسم او ديده‌نشد مگر همان شب اول كه ماترينا به او شام داده‌بود. روزها و هفته‌ها گذشت. سال آمد و رفت.

ميكائيل با سيمون كارمي‌كرد و زندگي. صاحب آوازه شد. مردم مي‌گفتند : "هيچكس مانند كارگر سيمون ، ميكائيل خوب كفش نمي‌دوزد." از همه جا مردم براي سفارش كفش سراغ سيمون مي‌آمدند. كاروبارش رونق گرفت.

يك شب زمستاني سيمون و ميكائيل مشغول كار بودند. كالسكه‌اي ايستاد. از پنجره نگاه كردند. نجيب‌زاده‌اي، كه پالتوي خز بر تن داشت، پياده شد. به سوي كلبه سيمون آمد. ماترينا از جا جست و در را باز كرد. نجيب‌زاده پالتويش را درآورد. روي نيمكت نشست و گفت: "استاد كفش‌دوز كيست؟" سيمون آمد جلو و گفت: "عالي‌جناب، بنده." نجيب‌زاده چرمي را نشان داد و گفت: "كفش‌دوز اين چرم را ميبيني؟"

-
بله، حضرت اشرف.

-
مي‌داني چه چرمي است؟

سيمون چرم را در دست گرفت و گفت: "چرمي است اعلاء."

-
مي‌تواني از اين چرم براي من پوتين بدوزي؟

- بله ميتوانم.

-
بايد پوتيني بدوزي كه دست‌كم يك سال دوام بياورد و از ريخت نيفتد و نه درزش پاره شود. اگر از عهده برمي‌آيي چرم را بگير و ببر. اگر نمي‌تواني همين حالا بگو. هشدارمي‌دهم اگر پوتين‌ها تا يك سال از ريخت افتاد يا درزش دررفت مي‌دهم زندانت كنند. اما اگر تا يك سال ريخت خود را حفظ كرد يا پاره نشد ده روبل مزدت خواهد بود.

سيمون ترسيده بود. نمي‌دانست چه بگويد. ميكائيل را نگاه كرد. با آرنجش به پهلويش زد و پرسيد: "سفارش را قبول كنم؟". ميكائيل سرش را به علامت اينكه بپذيرد تكان داد.

نجيب‌زاده نوكرش را خواند و دستورداد تا پوتين پاي چپش را درآورد و پا را دراز كرد. گفت: "اندازه بگير." اطراف كلبه را نگاه كرد. متوجه ميكائيل شد. پرسيد: "اين كيست؟"

-
كارگرم است. پوتين‌ها را او خواهد دوخت.

نجيب‌زاده خطاب به ميكائيل گفت: "حواست جمع باشد. يادت باشد بايد يك سال دوام بياورد."

سيمون نيز متوجه ميكائيل شد و ديد به نجيب‌زاده خيره شده است. انگار كسي را آنجا مي‌ديد. ميكائيل خيره شده بود و نگاه مي‌كرد. ناگهان تبسم كرد و صورتش درخشيد.

قسمت ششم :

نجيب‌زاده دادزد: "مردك احمق چرا نيشت باز شد؟ بهتر است حواست را جمع كني كه پوتين‌ها سر وقت حاضر باشد."
ميكائيل گفت: "زودتر از موقع حاضر خواهد شد."

ميكائيل چرم را روي ميز پهن و دولا كرد. با كارد آنرا قطعه قطعه كرد. وقتي چرم بريده شد ميكائيل شروع به دوختن كرد. اما به عوض آنكه مانند هر پوتيني دو سر چرم را به‌هم بدوزد يك طرف چرم را مي‌دوخت تا مثل كفش سرپايي نرم و راحت باشد. سيمون پاشد غذا بخورد اطراف را نگاه كرد. ديد ميكائيل با چرم نجيب‌زاده يك جفت سرپايي دوخته‌است.

سيمون در دل ناله كرد: يك سال است كه ميكائيل براي من كار‌مي‌كند. حتي يكبار هم اشتباه نكرد. اما ايندفعه چنين خطاي فاحشي مرتكب شده. نجيب‌زاده پوتين ساقه بلند با مغزي روبسته سفارش داد. ميكائيل سرپايي كف نازك دوخته و چرم را حرام كرده است. هيچ‌گاه چرمي به جاي اين چرم گير نخواهم آورد.


به ميكائيل گفت: "دوستم چه كار كردي. خانه خراب شديم. ديدي كه نجيب‌زاده سفارش چي داد. پوتين ساقه بلند مي‌خواهد تو سرپايي دوخته‌اي؟ "

هنوز از سرزنش ميكائيل فارغ نشده بود كه صداي تق تق در آمد. كسي در مي‌زد. از پنجره به بيرون نگاه كرد. سواري از راه رسيده بود. داشت اسبش را مي‌بست. در را باز كردند. نوكر نجيب‌زاده آمد تو.

گفت: "روز بخير. بانويم مرا فرستاده. اربابم ديگر پوتين لازم ندارد. مرد. پس از جداشدن از شما ، زنده به خانه نرسيد. در كالسكه مرد. بانويم گفت بهتر است هر چه زودتر براي نعش مرده يك جفت سرپايي نرم بدوزيد."

ميكائيل باقي چرمها را جمع كرد و لوله. سرپايي‌هايي را هم كه دوخته‌بود برداشت. آنها را به هم زد. با پيش‌بندش پاك كرد. همراه با لوله چرم داد دست نوكر. نوكر آنها را گرفت و گفت: "استادها خداحافظ."

يك سال ديگر گذشت و همين‌طور يك سال ديگر. حال شش سال بود ميكائيل با سيمون زندگي مي‌كرد. مثل گذشته مي‌زيست. هيچ‌جا نمي‌رفت. فقط هرگاه لازم مي‌آمد دهان باز مي‌كرد. در تمام اين مدت دو بار تبسم كرده بود. يكبار موقعي كه ماترينا به او غذا داده بود. دفعه بعد هم وقتي نجيب‌زاده به كلبه آمده بود. سيمون از ميكائيل بي‌اندازه راضي بود. هيچگاه از او نپرسيد از كجا آمده است؟ تنها واهمه او اين بود كه مبادا ميكائيل از پيشش برود.

يك روز در خانه دور هم جمع بودند. ماترينا ديگ‌هاي فلزي را توي تنور مي‌گذاشت. كودكان اطراف سكوها پرسه مي‌زدند. از پنجره بيرون را تماشا مي‌كردند. سيمون كنار پنجره سوزن مي‌زد. ميكائيل داشت پاشنه كفشي را كار مي‌گذاشت. يكي از پسرها دويد طرف سكويي كه ميكائيل كنار آن كار مي‌كرد. دست به شانه او گذاشت تا بيرون را تماشا كند. گفت :
عمو ميكائيل، خانمي با دو دختر بچه دارند مي‌آيند اينجا. يكي از دخترها لنگ است. ميكائيل كاري را كه دستش بود زمين گذاشت. متوجه پنجره شد. بيرون را نگاه كرد.

سيمون تعجب كرد. ميكائيل هيچ‌وقت كوچه را تماشا نمي‌كرد. حالا صورتش را به پنجره چسبانده و به چيزي خيره شده بود. سيمون هم بيرون را نگاه كرد. زن خوش لباسي را ديد كه مي‌آمد طرف خانه او. دست دو دختر خز پوشيده وشال پشمي‌دار را در دست داشت. دخترها چنان شبيه هم بودند كه فرق گذاشتن ميان آنان دشوار بود. يكي از آنها پاي چپش معيوب بود و مي‌لنگيد. زن وارد ايوان خانه و راهرو شد. به در وررفت. كلون در را پيدا كرد. بلندش كرد ، در بازشد. اول دخترها، سپس خودش آمد تو.

-
روز بخير مردم خوب.

سيمون گفت : لطفا تشريف بياوريد تو. چه خدمتي از دست ما برمي‌آيد؟

زن كنار ميز نشست. دو دختر خود را به او چسباندند. از آدم‌هاي كلبه وحشت داشتند.

قسمت هفتم :


-
مي‌خواهم براي بهار اين دو دختر كوچك كفش چرمي سفارش بدهم.
-
مي‌دوزيم. هرگز كفش بچه ندوختيم. اما مشكلي نيست. چه‌جور كفشي مي‌خواهيد. كارگرم، ميكائيل استاد كفش‌دوزي است.

سيمون، ميكائيل را نگاه كرد. ديد دست از كار كشيده و چشمانش به دختران خردسال خيره شده است. سيمون تعجب كرد. دخترها ملوس بودند. چشمانشان سياه بود. گونه‌هايشان گل انداخته بود. روسري‌هاي زيبا و لباس‌ فاخر بر تن داشتند. اما هنوز نمي‌توانست بفهمد چرا ميكائيل آنچنان به آنان نگاه مي‌كند. گويي آنها را از پيش مي‌شناخته است. برايش معما بود. اما به گفتگو با زن ادامه داد.

راجع به قيمت حرف زدند. سر قيمت كفش به توافق رسيدند. آماده اندازه‌گيري شد. زن دختر معلول را بر زانويش نشاند و گفت: "از پاي اين دختر بچه دو بار اندازه‌گيري كن. يكي از پاي معيوبش و ديگري از پاي سالمش. يك لنگه كفش به اندازه پاي معيوب بدوز و سه لنگه به اندازه پاي سالم. هر دو پاهايشان يك اندازه است. دوقلو هستند."

سيمون اندازه‌هايشان را گرفت و پرسيد: "دختر به اين ملوسي چرا پايش مي‌لنگد؟ اتفاقي افتاده يا اينگونه به دنيا آمد؟"

-
نه ، مادرش پايش را له كرد.

ماترينا به جمع پيوست. مي‌خواست بداند زن كيست و كودكان از كي هستند. پرسيد :

-
شما مادرشان نيستيد؟

- نه خانم مهربان. نه مادرشان و نه كس و كارشان. بيگانه بودند. آنان را به فرزندي قبول كردم.

-
بچه‌هاي شما نيستند و اينقدر آنان را دوست داريد؟

- چگونه مي‌شود آنها را دوست نداشت؟ هر دو را خودم شير دادم. خودم كودكي داشتم كه خدا او را از من گرفت. آن اندازه كه اين دو را دوست دارم به فرزند خودم علاقه نداشتم.

زن به حرف افتاده بود و تمام داستان را تعريف كرد :

"
تقريبا شش سال است كه پدر و مادرشان، در كمتر از يك هفته، از اين دنيا رفتند. پدرشان روز سه‌شنبه به خاك سپرده شد و مادرشان روز جمعه درگذشت. اين يتيم‌ها سه روز پس از مرگ پدرشان متولد شدند. مادرشان روز بعد مرد. آن روزها من و شوهرم در روستا زندگي مي‌كرديم. همسايه آنان بوديم. حياط ما ديوار به ديوار خانه آنان بود. پدرشان آدمي تنها بود. در جنگل چوب مي‌انداخت. يك روز درخت افتاد روي او. هنوز به خانه نرسانده بودنش كه جان از تنش به در شد و رفت نزد خدا. همان هفته زنش اين دو دختر را، دوقلو زاييد. فقير و تنها بود. كسي، پير يا جوان نزدش نبود. و در تنهايي مرگ به سراغش آمد. روز بعد رفتم احوالش را بپرسم، وقتي وارد كلبه شدم زن بدبخت مرده بود و جسمش سرد شده بود. هنگام مردن غلطيده بود روي اين كودك و پايش را له كرده بود. كودكان شيرخواره تنها شده بودند. با آنها چه ميشد كرد؟ من تنها زني در آنجا بودم كه كودك شيرخواره‌ داشتم. نوزادم را، كه هشت ماهه بود، شير مي‌دادم. موقتا آنها را بردم. روستائيان جمع شدند. عقلهايشان را سر هم كردند با اين كودكان شيرخواره چه كنند؟ سرانجام گفتند "ماري" بهتر است تو از آنان پرستاري كني تا سر فرصت ترتيبي براي آنها بدهيم. اينگونه شد كه سه كودك، پسر خودم و اين دو دختر را، خودم شير ميدادم. خدا چنين مي‌خواست اين دو تا رشد كنند و پسر خودم، پيش از آن كه دو ساله شود، از دنيا برود. ديگر هم بچه‌دار نشدم. وضعمان هم روبراه شد. اگر اين دو دختر نبودند، غم تنهايي آزارم ميداد. چگونه مي‌توانم آنان را دوست نداشته باشم؟ مايه دلخوشي من در زندگي، اين دواند."

با يك دست دخترها را به خود چسباند و با دست ديگر اشكهاي صورتش را پاك كرد.

ماترينا آهي كشيد . گفت: "اين ضرب‌المثل كه ميگويند "آدمي مي‌تواند بي پدر و مادر زنده بماند اما بي‌خدا نمي‌تواند زنده باشد" درست است."

مشغول گپ زدن بودند كه ناگهان كلبه روشن شد.

قسمت هشتم :


گويي صاعقه‌ تابستاني، از آن گوشه‌اي كه ميكائيل نشسته بود، درخشيد. همه به او نگاه كردند. ديدند نشسته است. دستهايش را روي زانوهايش نهاده. به بالا خيره شده و تبسم بر لب دارد.

زن و دخترها رفتند. ميكائيل از پشت سكو برخاست. كارش را زمين گذاشت. پيش‌بندش را باز كرد. به سيمون و زنش تعظيم كرد و گفت :

"
ارباب‌هايم خداحافظ. خدا مرا بخشيد."

ديدند ميكائيل نورباران شد. سيمون پاشد به ميكائيل تعظيم كرد و گفت: "ميكائيل مي‌دانستم تو از جنس آدم نيستي. نه مي‌توانم جلويت را بگيرم و نه مي‌توانم از تو سؤال كنم. فقط بگو چرا از صورتت نور مي‌بارد؟ چرا سه بار تبسم كردي؟"

ميكائيل پاسخ داد :

"
اگر از من نور مي‌بارد براي اين است كه من مجازات شده بودم و اكنون خدا مرا بخشيده است. سه بار تبسم كردم ، زيرا خدا مرا فرستاده بود تا به سه حقيقت پي ببرم. حقيقت اول را وقتي يادگرفتم كه زنت دلش برايم سوخت. اولين بار به اين مناسبت تبسم كردم. حقيقت دوم را آنگاه فراگرفتم كه مرد نجيب‌زاده سفارش پوتين داد. من بار ديگر متبسم شدم. حال كه اين دختر بچه‌ها را ديدم به حقيقت سوم و نهايي پي‌بردم و براي سومين بار تبسم كردم."

ميكائيل ادامه داد :

"
خدا مرا مجازات كرد زيرا نافرماني كرده بودم. از فرشتگان بهشت بودم و فرمان خدا را اطاعت نكردم. خدا مرا فرستاد تا جان زني را بستانم و نزدش ببرم. به زمين فرود آمدم. زني تنها را ديدم كه دوقلو زاييده بود. زن استغاثه كرد كه جانش گرفته نشود. نتوانستم جان مادر را بگيرم."

خدا گفت :

"
برو جان مادر را بگير و سه نكته را بفهم. يادبگير در آدم چه نهاده‌ام. يادبگير چه به آدمي نداده‌ام. و بدان كه آدمي زنده به چيست؟ هرگاه اينها را فهميدي و دانستي مي‌تواني به بهشت بازگردي."

قسمت نهم :


-
دوباره به زمين آمدم. جان مادر را گرفتم. در بالاي روستا به پرواز درآمدم. خواستم جان زن را نزد خدا ببرم. اما باد مرا گرفت. بالهايم خم شد و خم شد. تنها جان زن رفت نزد خدا. من به زمين افتادم. كنار راه.

سيمون و ماترينا چون دانستند چه كسي با آنها زندگي مي‌كرده و چه كسي را لباس و غذا داده بودند، از ترس و سرور به گريه افتادند.

فرشته گفت: تنها و برهنه در مزرعه بودم. از نيازهاي آدمي، سرما و گرسنگي، تا وقتي كه آدم نشده بودم بي‌خبر بودم. گرسنه بودم. داشتم از سرما سياه مي‌شدم. نمي‌دانستم چه بايد كرد؟ صداي پاي مردي از طرف راه به گوشم رسيد. در دستش يك جفت پوتين بود. با خودش حرف مي‌زد. از زماني كه شكل آدم شده بودم، اولين باري بود كه صورت آدميزادي را مي‌ديدم. به نظرم وحشتناك آمد. سرم را برگرداندم. مرد با خودش حرف مي‌زد. چگونه بدنش را در سرماي زمستان بپوشاند و چگونه غذاي زن و فرزندانش را فراهم نمايد. انديشيدم من دارم از سرما و گرسنگي نابود مي‌شوم و اين آدم تنها به فكر اين است كه چگونه براي خود و زنش لباس تهيه كند و نان بدست آورد. اين مرد مرا كمك نخواهد كرد. از من فاصله گرفت و رفت، انگار مرا نديده بود. نااميد شدم. ناگهان ديدم برگشت. بالا را نگاه كردم. همان مرد بود. چهره‌اش تغيير كرده بود. حضور خداوند را در وجود او شناختم. برهنگي مرا پوشاند. همراه خود به خانه‌اش آورد.

زني آمد ما را ببيند. دلش مي‌خواست مرا از خانه بيرون كند. ناگهان شوهرش با او راجع به خدا حرف زد. زن بي‌درنگ عوض شد. برايم خوردني آورد. زنده شده بود. خدا را در او ديدم. آنگاه ياد نخستين درسي كه خدا خواسته بود ياد بگيرم افتادم. پي بردم خدا گل آدم را با محبت و عشق سرشته است. براي اولين بار تبسم كردم.

اما هنوز همه آنچه را بايد فرانگرفته‌بودم. يك سال با شما زندگي كردم. كسي آمد و جفتي پوتين سفارش داد كه يك سال از ريخت نيفتد. نگاهش كردم. پشت سر او، همكارم، فرشته مرگ را ديدم. كسي جز من آن فرشته را نديد. دانستم پيش از غروب آفتاب جان مرد ثروتمند را خواهد گرفت. با خود انديشيدم اين مرد تدارك يك سال ديگر را دارد ميبيند و نمي‌داند پيش از غروب آفتاب خواهد مرد. به ياد گفته دوم خدا افتادم كه توصيه كرده بود "يادبگير به آدمي چه نداده‌ام". پي بردم آدمي توانايي تشخيص نيازهاي خودش را ندارد. بار دوم متبسم شدم.

اما هنوز همه چيز را نميدانستم. نمي‌دانستم "آدمي زنده به چيست".

قسمت دهم:

سال ششم بود كه زن، با دو دختر دوقلو، آمد. دخترها را شناختم. شنيدم چگونه زنده مانده بودند. بيگانه‌اي آنان را شير داده بود و پرستاري و بزرگ كرده بود. چون زن عشق خود را به كودكاني كه از خود او نبودند نشان داد و براي آنان اشك ريخت، خدا را در وجود او زنده و حاضر يافتم. پي بردم "آدمي با چه زنده است". دانستم خدا آخرين پند را به من آموخته است و گناه مرا بخشيده است. براي سومين بار تبسم كردم.

اندام فرشته را جامه‌اي از نور پوشاند. چشمها ديگر توانايي ديدن او را نداشت. صدايش رساتر شد. گويي صدا از او نبود. از آسمان بالا مي‌آمد.

فرشته گفت: "مشيت نبود مادر بداند كودكانش در زندگي چه نيازمندي‌هايي خواهند داشت. مشيت نبود مرد ثروتمند بداند هنگام غروب براي پاهايش، پوتين نياز دارد يا سرپايي. آن مدتي كه آدم بودم، زنده ماندم، به اين علت نبود كه به خودم مي‌رسيدم. زنده ماندم بدان سبب كه در وجود عابري محبت و عشق به وديعه گذاشته شده بود و زنش دلسوزم شد و دوستم داشت. يتيم‌ها زنده ماندند نه به علت توجه و نگراني مادر. بلكه به اين سبب كه در قلب زني بيگانه عشق و محبت گذاشته شده بود. فهميدم خدا نمي‌خواهد آدميان جدا از يكديگر زندگي كنند. پس بر آنها آشكار نمي‌نمايد هر كدام چه نيازهايي دارند. مي‌خواهد با هم و دسته‌جمعي، چون يك جان، در انبوه بي‌شمار بدنها، زندگي كنند. پس براي هر فردي آنچه را مورد نياز ديگران است آشكار مي‌سازد. حال پي بردم هر چند ظاهرا آنچه باعث زنده ماندن انسان مي‌شود، به خود رسيدن و مواظبت از خود است، اما حقيقت اين است كه آنچه آنان را زنده مي‌دارد، محبت و عشق است. هر كس مهربان و بامحبت است در خدا است و خدا در اوست. خدا مهرباني و عشق محض است."

فرشته چنان تسبيح خدا را سرود كه كلبه به لرزه درآمد. سقف شكاف برداشت. ستوني از نور و آتش از زمين به آسمان صعود كرد.سيمون و زنش و فرزندانش بر زمين افتادند. فرشته بال درآورد و به آسمان‌ها پرواز كرد. چون سيمون به خود آمد كلبه مانند پيش بود. كسي جز خانواده او در آنجا نبود.