مردی که می خندد
قالب بند
مردی که می خندد
زمستان آن سال سردترین فصل سرد در میان سالهای متمادی بود.در ساحل جزیره پرتلند با اضطراب و شتاب وسایل را بار کشتی می کردند.جزیره کلاً خالی از سکنه بود اما این گروه ده نفره که یکی دو زن هم در میان آنها بود در رفت و آمد بودند.لباسهای کنده پاره بر تن داشتند و یک کودک پابرهنه که لباس گل گشادی به تن داشت چون دیگران در تکاپو بود.گویی فکری جز این نداشت که زودتر در کشتی بنشیند.حالا همه سوار شده بودند که رئیس آنها سوار شد و با پاشنه پا تخته ای که از روی آن رد می شدند به آب انداخت.کودک یکه و تنها بر ساحل ماند.کلمه ای برای خداحافظی کسی بر زبان نراند.انگار کسی علاقه ای به او نداشت.اینکه آن کودک آنجا چکار می کرد معلوم بود کسانی او را بدان جا آورده بودند و همان ها او را رها کردند.زمستان شب هنگام بود.پسر بچه از تپه ساحلی بالا رفت و از کوره راه به دنبال جایی می گشت.باد سردی وزیدن گرفت و در گوشه و کنار ,باد برف را از زمین جابجا می کرد.دشت بی پایان گسترده شده بود.مضطرب و وحشت زده راهی در پیش گرفته بود و فرار می کرد.دلش از گرسنگی ضعف می رفت.کودک پیش می رفت ولی دشت تا چشم کار می کرد خالی بود.سکوت همه جا را فرا گرفته بود.صدایی شبیه گریه و زاری شنید.به طرف آن صدا قدم برداشت.باز هم صدا به گوش رسید.انگار از زیر برفها بود.زانو زد و برفها را کنار زد.لباس ژنده پاره ای بر تن یک زن و طفل دخترکی که مادرش او را به سینه فشرده بود و از سرما جان باخته بود.بچه را برداشت و نیم تنه پاره خودش را درآورد و به تن او پوشاند.او را بغل کرد و راه افتاد.بچه انگار در آغوش مادرش است,ساکت شد.هر از گاهی بیدار می شد و جیغ می زد و باز دوباره در بغل کودک که از سرما می لرزید آرام می گرفت.پسر بچه آنقدر راه آمد تا به حدود دهکده ای نزدیک شد.کوچه ها همه جا خلوت بود.به طرف خانه فقیرانه ای پیش رفت و هر چه بر بر کوبید کسی باز نکرد.سنگی بر شیشه پنجره زد خبری نبود.خانه بزرگ با نمای سنگی را در زد.خبری نشد.همه با بی اعتنایی خاصی نسبت به دیگران بودند.از آنجا دور شد.به جای دیگری رسید.فقر از سر و روی شهر می بارید.همه درها بسته و سراسر شهر غرق تاریکی بود.سر و صدای در زدن ها طفل را بیدار کرده بود اما گریه نمی کرد چون فکر می کرد در آغوش مادرش است.در کنار کوچه ای کالسکه ای بود که از سقف آن دود بلند می شد.گرگی که در جلو در کالسکه نشسته بود غرش کرد تا اینکه مردی از پنجره سر درآورد و گفت:ساکت.کیه؟پسرک گفت:خسته ام.سردم است,گرسنه ام.مرد ناشناس سر داخل کالسکه برد و پنجره را بست.کودک چند قدم رفت که در این موقع از در پلکانی پایین آمد و مرد با لحنی خشم آلودی فریاد زد بیا تو.پیرمردی بود لاغر و بی مو به نام ارسوس.پارچه کهنه ای پشمی برداشت و جلو آتش به تن پسرک کشید و لباسی به تن او کرد.کاسه شیری و تکه نانی جلو او گذاشت و او مشغول خوردن شد.کودک که خوابیده بود بیدار شد و پیرمرد با اسفنجی شیر در دهان او می ریخت.صندوقی داشت و کودک را در پارچه ای پیچید و داخل صندوق گذاشت.پیرمرد پرسید پس کو پدر و مادرت؟نمی دانم.از کجا می آیی؟مرا در ساحل رها کردند.خواهرت همراهت است! پس پدر و مادر داری.او خواهر من نیست.بعد آنها خوابیدند و صبح آن حیوان که هومو نام داشت وارد کالسکه شد.پسرک بیدار شد و پیرمرد که چهره او را دید گفت:دیگر نخند.من نمی خندم.پس چه کسی تو را به این روز انداخته است؟نمی دانم.ارسوس گفت:شکاف دهان تا بیخ گوش ادامه می دهند,لثه ها را سیخ زده و دماغ را رو به پایین می کشند.طفل دختر بیدار شد.مردمک و پلکهای دیدگان او بی حرکت بود.ارسوس گفت:بیا این هم که کور است.
اما کشتی که او را جا گذاشته بودند در دریا به طوفان و باد و باران و برف گرفتار شده بود.دکل شکسته شد.بار و وسایل را به دریا ریختند و در آب دریا رها کردند.مدتی بعد آنها همچنان که زانو زده و به درگاه خداوند عذرخواهی می کردند به همراه کشتی غرق شدند.
اما پیرمرد نام پسر را جوئین پلین گذاشت و نام دخترک را دئا.آنچه از ظاهر امر پیدا بود تبهکاران ماهر در خطوط صورت این مرد در اولین روزهای تولد وی دست برده بودند و قیافه ناشناسی به او داده بودند و به احتمال قوی او را فروخته بودند.
ارسوس با کالسکه خودش نوعی سیرک راه انداخته بود و از پسرک بعنوان معرکه گیر استفاده می کرد و باعث خنده همه می شد.صورتش خندان بود و اینگونه پول بیشتری در می آوردند.از آن شب پانزده سال می گذشت و پسرک جوان بیست و پنج ساله ای شده بود.دختر که اینک زیبا و حدود 16 سال داشت و در عین حال نابینا بود. دیدگانش تاریک ولی نور می باشید, روح بزرگی داشت .چهره ی جوئین پلین زشت بود ولی برای دئا که نمی دید زیبا بود. از نظر دئا او یک برادر و فرشته نجات و نگهبان بود.آن دو از صمیم قلب یکدیگر می پرستیدند.دو مرغ بر آشیانی لانه کرده اند.به اتکاء هم زندگی می کردند.این دختر یتیم علیل بر آن پسر علیل زشت رو دلبسته بود.خانواده ای که از یک پیرمرد,دو کودک و یک گرگ تشکیل می شد.ارسوس را پدر خطاب می کردند.یک روز جوئین به دئا گفت:می دانی چقدر زشت رو هستم؟و او پاسخ داد:می دانم که بسیار زیبایی.خنده مردم را می شنوی که به قیافه من می خندند؟تو را دوست دارم.صدای تو دلگرم کننده است.بی تو مرده بودم,زندگی را مدیون تو هستم.
نمایش سیرک آنها حالابیشتر شده بود و سفر می کردند و نمایشهای بهتری انجام می دادند و جوئین پلین به نام مردی که می خندد مشهور شده بود.در مسیر سفر به لندن وارد کاروانسرای تدکاستر شدند و در آنجا به نمایش پرداختند و در اطراف سیرکهای دیگری نیز برگزار می شد.اما کم کم آوازه آنها در شهر پیچید و مردم بیشتری برای دیدن می آمدند.آنقدر درآمدنشان بالا رفت که مورد حسد گروه های دیگر واقع شدند.از مامورین خواستند که گرگ را کشته و جوئین پلین را دستگیر کنند.ارسوس را به محکمه بردند و او با پاسخهای خود توانست آنها را متقاعد کند و خودشان را نجات دهد.تصمیم گرفتند که از لندن خارج شوند.اما در آخرین شب زنی از طبقه اشراف برای تماشا آمده بود و تنها در قسمت اشراف نشسته بود.آخر شب ندیم او نامه ای به جوئین پلین داد و از او خواسته بود که برای دیدن بانو مراجعه کند.او میان رفتن و نرفتن بالاخره نامه را پاره کرد و به محل استراحت خود رفت.روز بعد مامورین آمدند و او را دستگیر کردند و با خود بردند.دئا خواب بود و ارسوس از پشت سر آنها را تعقیب کرد.تا نیمه شب از درون کوچه ای نگاه می کرد.او را به جایی برده بودند که کسانی را که قصد اعدام داشتند می بردند.اواخر شب ارسوس دید که جنازه جوئین پلین را در گونی پیچیده بودند و بیرون برده و در گودالی دفن کردند.ناراحت پیش دئا برگشت و وسایل را جمع و جور کرده و گفت:باید برویم.اما جوئین پلین کشته نشده بود.در دخمه متوجه شد که مردی را چند روزی غذا نداده و سنگ بزرگی روی شکمش گذاشته بودند.حالا او را به زور ایستاده نگه داشته بودند و از او می پرسیدند:خودش است یا نه؟چهره جوئین پلین را نشان دادند و او تایید کرد که خودش است و لحظاتی بعد مرد.جوئین پلین می گفت دروغ می گوید. من او را نمی شناسم.اما این مرد همان طبیب بود که این بلا را سر او درورده بود و تغییر را در صورت او ایجاد کرده بود.جنازه ای را که ارسوس دیده بود جسد همان مرد بود.اما قضیه چه بود؟نامه ای که در آن کشتی در بطری گذاشته و پیش از غرق شدن به آب انداخته بودند توسط مامورین ساحلی پیدا شده و شهرت نمایش مردی که می خندد که همان جوئین پلین بود و حالا آورده بودند تا او را از رازی باخبر سازند.اینک او لرد کلان چرلی بود و از نجیب زادگان به حساب می آمد چرا که حقیقت در آن نامه نوشته شده بود.کلی مال و ملک و ثروت و قصر متعلق به او بود.و آن زن که نامه را نوشته بود خواهر ملکه بود و ملکه قصد داشت تا زمینه ازدواج خواهرش را با کلان چرلی فراهم آورد تا به املاک او دست پیدا کنند.در جلسه ای که روز بعد برگزار شد و جوئین پلین را با لباس اشراف به آنجا برده بودند و بسیاری از بزرگان حضور داشتند و پاره ای انصاب هم به جوئین پلین می دادند تا نوبت او شد که صحبت کند.او که این همه تجملات و افراد ثروتمند را می دید که بر دوش مردم مستمند ثروت کسب کرده اند اعلام کرد که من از میان فقرا و از تنگدستی سر برداشته ام.من فلاکت را دیده ام.با مردم فقیر و گرسنه همنشین شده ام و همه را دیده ام اما شما مردم را نمی بینید.از خودتان خجالت بکشید و به فکر مردم باشید.ثروت شما از فقر مردم است.بیکاری بیداد می کند.کارگاه ها تعطیل شده است.این شریف زاده ها کرمی بیش نیستند و شما آنها را اژدها می کنید.اگر طبقات از پایین از پا درآیند طبقات بالا فرو خواهد ریخت.همه اشراف از دیدن او خنده سر داده بودند و مسخره می کردند.او ادامه داد که پادشاه سابق این خنده را بر چهره من نقش زده است.این نشانه پریشان حالی مردم است.مردم به ظاهر خندان اما باطناً در رنجند.مدتی بعد همه جلسه را ترک کردند و او تنها مانده بود و یکی دو نفر که او را بدرقه کردند.از آنجا فرار کرد و به محل سیرک و کالسکه خودشان رفت.اما آنجا کسی نبود.همه رفته بودند.به کنار رودخانه رفتو در نومیدی تمام به رودخانه خیره شده بود که متوجه شد هومو دست او را می لیسد.بعد دنبال او به راه افتاد.به ساحل رفت و سوار کشتی شد.صدای آشنایی به گوشش رسید.دئا بود.پدر تا جوئین بود زندگی من معنا داشت.ما با هم خوشبخت بودیم.و حالا او رفته است.ارسوس گفت:من اورا دیدم که به خاک سپردند.تو تب داری.مریض هستی.آرام باش.اما دئا شروع به خواندن آوازی کرد که قبلا می خواند.
در آخرین جمله آواز او جوئین پلین نیز آواز داد.باورشان نمی شد.پیرمرد از خوشحالی مات و مبهوت شده بود و دئا با تمام وجود شادمانی را احساس کرد.سر بر زانوی جوئین گذاشت و لحظاتی بعد با همه خداحافظی کرد و جان داد.جوئین که خیلی ناراحت شده بود روی عرشه کشتی تا آخر پیش رفت و گفت:ما برای همیشه با هم خواهیم بود.ارسوس که به خود آمد او را ندید.فقط هومو بود که بر لب کشتی ایستاده بود و چشم بر دریا دوخته و زوزه می کشید.
سرنویس ۱
سرنویس ۲
سرنویس ۳
قالبدار