... و دوباره مثل روز اول شد.اعرابی وقتی جمال او را دید دلبسته او شد.به زن گفت: بیا و تو زن من شو.زن گفت: من شوهر دارم,چگونه می توانم چنین کاری کنم! پس پنهانی خواست به زن نزدیک شود که زن به او گفت من خیلی دیندارم و تو عذاب جهنم را برای خود می خری.مرد از راستی و غیرت زن خیلی خوشش آمد.از آن پس او را خواهر خود خواند.اعرابی غلامی داشت سیاه چرده.چون روی زیبای زن را دید گفت: من شبم و تو ماهی.با من ازدواج کن.زن گفت: خواجه تو نیز همین را خواست و من نپذیرفتم.حالا مه روی و سیاه روی کجا باهم باشند.غلام گفت: حیله ای بسازم که بدبخت شوی.رن گفت باکی نیست.شبی از دشمنی طفل خواجه را در گهواره کشت و کارد را زیر بالش زن گذاشت و داد و بیداد راه انداخت که کار این زن نامهربان است.اعرابی گفت: ای زن! آخر چه بدی در حق تو کردم که تو اینگونه جواب لطف مرا می دهی! زن گفت: تو مرا به خاطر خدا خواهر خواندی و در حق من لطفها کردی.کمی بیندیشی خودت می فهمی که این کار چه سودی به حال من داشت.مرد که صداقت زن را باور داشت پذیرفت و به او گفت: باید از نزد ما بروی.سیصد درهم به او برای سفر پول داد و زن به راه افتاد.به دهی رسید که دید مردم جمع شده اند و می خواهند جوانی را به دار بیاویزند.پرسید موضوع چیست؟ گفتند اینجا کدخدایی ناجوانمرد است که خیلی خراج(مالیات) از مردم می گیرد و هر کس هر سال نتواند بپردازد او را به دار می آویزد.پرسید چقدر خراج دارد؟ گفتند سیصد درهم.پرسید که اگر کسی آنرا بپردازد او را آزاد می کنند؟ گفتند بله.زن پول را پرداخت و جوان را نجات داد.جوان تا روی زن را دید عاشق او گشت.آنقدر که گفت: اگر می مردم راحت تر بودم.گریه و زاری کرد و زن گفت: این کار را خودم کردم و این مکافات عمل من است.هر دو به ساحل رسیدند که کشتی لنگر انداخته بود که پر از رخت و لباس بود و تاجرانی.جوان زرنگی کرد و رفت پیش یک بازرگان و گفت که من کنیز زیبایی دارم ولی بدخُلق است که نمی توانم او را تحمل کنم.اگر خریداری او را می فروشم.زن وقتی از ماجرا باخبر شد به تاجر گفت که آگاه باش.من آزادم و شوهر دارم.ولی تاجر متوجه نشد و به صد دینار خرید.کشتی که به راه افتاد تاجر قصد زن کرد.و آن زن رو به مسافران کشتی کرد و گفت اگر مسلمانید,من هم مسلمانم.من زیردستم اما فردایی پس از امروز هست.اهل کشتی دلشان به حال او سوخت.از دست تاجر نجاتش دادند اما خود هر یکی عاشق او شدند.زن که چاره ای ندید رو به دریا کرد و دست به آسمان بلند کرد و خدایا مرا نجات ده یا مرگ مرا برسان که طاقت این رسوایی را ندارم.از دریا آتش برخاست و کشتی شعله ور شد.اهل کشتی در آتش سوختند و فقط مال آنها باقی ماند.باد کشتی را به شهری روانه کرد و زن خاکستر بر آب ریخت و لباس مردانه پوشید و قیافه مردان گرفت.مردم در ساحل کشتی با آن همه مال را دیدند و غلامی او را به نزد پادشاه برد و زن قضیه را به پادشاه گفت.پادشاه گفت که مال دنیا را خریدار نیست.همه مال از آن تو باشد.فقط در ساحل یک معبدی بسازید.عبادتگاه خوبی ساختند و او همانجا به عبادت مشغول گشت.مدتی بعد پادشاه از دنیا رفت و وصیت کرده بود که بعد از من این جوان زاهد جانشین من باشد.همه بزرگان و رعایا جمع شدند و از او آنچه شاه خواسته بود خواستند.جوان گفت زاهد را با دنیا کاری نیست.اما با اصرار پذیرفت و گفت که برای من جفتی حلال بیابید.چرا که از تنهایی من ملالم.یکصد دختر با مادر به دربار آمدند.و آن موقع زن خود را به ایشان نشان داد.وقتی بزرگان اوضاع را چنین یافتند از زن خواستند تا شاهی برای آنها انتخاب کند یا خودش پادشاهی کند.یکی را که عاقلتر بود انتخاب کرد و خود به معبد رفت و به عبادت پرداخت.آوازه زن همه جا پیچید که مستجاب الدعوه است.کر و کور و فلج می آمد و شفا می یافت.

از آن طرف,  شوهر زن که از مکه برگشته بود سراغ زن را گرفت.شب و روز نگران زن بود.وقتی از برادرش که کور شده بود پرسید که او کجاست باز همان تهمت و دروغ را که زنت خیانت کرد و سنگسار ش کردند.مرد وقتی شنید از مرگ و فساد او رنجور شد.گریست و در کنجی ماتم گرفت و خلوت گزید.روزی به برارش گفت: در فلان جا زنی مستجاب الدعوه است که کور را شفا می دهد.بیا تا تو را به آنجا برم تا شفا یابی.بار سفر بستند و راه افتادند تا در راه به خانه همان اعرابی رسیدند.مرد از کوری برادرش گفت که به قصد شفا به فلان جا می برند.اعرابی گفت: من نیز غلامی دارم که روزی فکر شومی نسبت به زنی کرد و کور و فلج شده.او را با خود ببرید بلکه شفا پیدا کند.در ادامه به ده همان جوان رسیدند.آن جوان را نیز کور و فلج یافتند نزد مادرش زندگی می کرد و مادرش آنها را دید و از مقصد آنها باخبر شد.گریست که مرا با پسر نیز با خود ببرید بلکه شفا یابم.هر سه با مرد و پیرزن روانه شدند تا سحرگاه به معبد رسیدند.زن تا آنها را دید شوهر خود را از دور شناخت.اما گفت چگونه خود را به شوهر نشان دهم یا چه بگویم؟ از گفته ها شرمسارم.اما وقتی آن سه خائن را دید گفت: این گواهان برای شوهرم کافیست.روی پوشانید و رو به شوهرش گفت: حاجی چه تقاضایی داری؟ حاجی گفت: این برادر کور من است.شفای چشمانش را می خواهم.زن گفت او گناهی مرتکب شده.اقرار کند تا شفا یابد و گر نه تا پایان عمر کور خواهد بود.حاجی گفت: برادر برگو.اما او را روی گفتن نبود.تا با اصرار اقرار کرد.هر دو چشمش شفا یافت.غلام را گفت تا گناه خویش بگوید.او گفت اگر مرا بکشید نمی گویم.اعرابی گفت:من تو را حلال کردم بگو تا خوب شوی.قضیه ی کشتن طفل را درگهواره اقرار کرد که آن زن بی گناه است.زن صداقت او را که دید دعا کرد تا شفا یافت.پیرزن پسرش را پیش آورد و جوان گفت زنی مرا چاره ساز شد و از دار نجاتم داد و من او را فروختم.او نیز شفا یافت.زن همه را بیرون فرستاد و فقط شوهرش را گفت بماند.تا نقاب برداشت مرد نعره ای زد.زن پرسید تو را چه شده است؟ مرد حاجی گفت: من زنی داشتم و یک لحظه شما را او پنداشتم.خیلی شبیه او هستید.زن گفت: من همان زن تو هستم که مرتکب گناهی نشدم و خدا مرا حفظ کرد.مرد خوشحال شد و همراهان خود را آورد.همه از کرده خود شرمنده شدند.زن آنها را بخشید.شوهرش را پادشاه کرد و اعرابی را وزارت داد و خودش همانجا به عبادت پرداخت.

عطار نیشابوری